تصویر خانه‌ی جاده سبز روی گوگل مپ!

داشتیم می‌رفتیم که زدم زیرش! نزدم در واقع! فکر کردم نیاز دارم وقتی آنجا هستم زمان بیشتری داشته باشم برای نفس نکشیدن!

سندرم خانم هاویشام بود... گری گفت مامیفیکیشن... دچار همین هستم به نظرم! برای من زمان جایی توقف کرده... همه چیز همانطور است که بود... نه سفر... نه بازگشت... نه عشق... هیچکدام هنوز اتفاق نیافته! همه چیز درست در نقطه آغاز متوقف شده...

اما بالاخره یک روز میروم! و وقتی دیگر اکسیژن در ریه‌م نبود تن به غرق شدن که دادم برمیگردم.... آن خانه ویستلر که باهم دیده بودیم را گذاشته‌اند برای فروش... آخر آن جاده‌ی سبز... به کسی که آنجا را خاهد خرید فکر خاهم کرد...

Your Current Mileage Balance

مثل هر نیمه ماه دیگه ایمیل دادند و بیلان که انقدر سفر رفته‌ای و انقدر دیگر بروی چندستاره می‌شوی! هرکدام از این مایلج‌ها با خودش زخمی/خاطره‌ای دارد!

به حافظ می‌گویم آدم‌هایت نشان تو را می‌گیرند. مدل حرف زدنشان می‌شود شبیه تو... حافظ‌طور!

اول هفته اسحاق آمد اجازه‌م را گرفت برای یک کارگروه جدید... مخالفتی نبود! خودم هم روی‌م نشد بگویم که نمی‌خواهم! روز بعدترش که رفته بودیم جلسه یکی از خانم‌های عزیز به شوخی گفت این جمع سوخت موشک را گردآورده‌اید چند هزار کیلومتر ورای منظومه شمسی را هدف گرفته‌اید؟ منظورش به قدرت جمع بود من اما خسته بودم... فکر کردم بریدن همان و سقوط این ایده جدید همان! هرکدام از آن جمع که ببرد این موشک دوربرد از کار خاهد افتاد! و محتملتر از همه منم!

از خودم می‌پرسم اینهمه مایلج جمع می‌کنم که چه بشود؟ که صرفن فراموش کنم؟ که شعارم شده ورک هارد، پارتی هاردر؟ که وقت نباشد خلا به چشم بیاید؟

ژویا شانه بالا می‌اندازد... ورکوهولیک درونم با خوشحالی بدمستی میکند... ژویا خمیازه‌کشان می‌گوید کدام لحظه بوده که جای خالی‌ش توی ذوق نزند؟

کارها را آورده‌م خانه. باید یکی یکی متنها را مطالعه کنم و هرکدام را نسبت بدهم به یک چیزی در مدل‌م. به علاوه که باید در مورد نظم‌دهی تفکر به شکل مدل چیزکی ارایه کنم. سررسیدم پر از ددلاین است!

من اما توی تختم زیر پتوی صولتی غلت می‌زنم. از بس خابیده‌م، پف دارم اما قصدی برای برخاستن ندارم. اینجا زیر پتو، دنیای امن خیالی‌م هست و لازم نیست با هیچ چیز - مطلق هیچ چیز - روبرو بشوم. آیا تا بحال کسی از خاب زیاد نمرده؟

زهر سکوت‌ت را دوست‌تر از پروژه در دست اجرایت

گفت سکوت کن. تماشا کن. ژویا سرش را تکان می‌داد و پنجه می‌کشید در خاک!

معجزه هرگز اتفاق نمی‌افتد. همه آنچه که امروز در من پر است «فقدان» است و لاغیر. فضای لایتناهی خالی... وکیوم... سیاه‌چاله.... وقت به سیخ کشیدن چنجه تماشا کرده‌اید چطور بافت از هم می‌شکافد و خونآبه بیرون می‌زند؟ همانطور ممزوج در بافت وجودم.

پرسید چه شد؟ نمی‌دانم! نمی‌دانم! مهم نیست چه شد! تحلیل هر گام مهم نیست. مهم این «فقدان» است و لاغیر...

بنای عهد قدیم استوار خواهم کرد*

دارم سعی میکنم به نوشتن برگردم. یکی از کارهایی که امسال میخواهم انجام بدهم. برگردم به نوشتن.. به فارسی یا انگلیسی... فرقی نمیکند. نوشتن بی‌حصر زمان و مکان.

سه روز هست که از خانه بیرون نرفته‌م. خودش رکورد جدیدی محسوب می‌شود. هفته دیگر حافظ برمیگردد دو سه روزی ایران. خودکشی خاهیم کرد به احتمال. حجم کارهای انجام نشده هم وحشتناک است! باید ددلاین بگذارم برای همه‌شان. برای مقاله‌های خاندنی! برای مقاله‌های نوشتنی! برای کتاب‌ها! برای برنامه‌ریزی هم‌اندیشی‌ها. برای تحلیل محتوای نتایج نشست‌های آزاد! برای سفر اصفهان! برای هزار کار دیگر. حتا فکر کردن بهشان دهشت‌زاست.

اما هرچه مشغول‌تر باشم بهتر است...

به هرزه بی می و معشوق عمر می‌گذرد
بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد*


 

* خاجه شمس‌الدین محمد حافظ شیراز