گفت سکوت کن. تماشا کن. ژویا سرش را تکان می‌داد و پنجه می‌کشید در خاک!

معجزه هرگز اتفاق نمی‌افتد. همه آنچه که امروز در من پر است «فقدان» است و لاغیر. فضای لایتناهی خالی... وکیوم... سیاه‌چاله.... وقت به سیخ کشیدن چنجه تماشا کرده‌اید چطور بافت از هم می‌شکافد و خونآبه بیرون می‌زند؟ همانطور ممزوج در بافت وجودم.

پرسید چه شد؟ نمی‌دانم! نمی‌دانم! مهم نیست چه شد! تحلیل هر گام مهم نیست. مهم این «فقدان» است و لاغیر...