کارها را آورده‌م خانه. باید یکی یکی متنها را مطالعه کنم و هرکدام را نسبت بدهم به یک چیزی در مدل‌م. به علاوه که باید در مورد نظم‌دهی تفکر به شکل مدل چیزکی ارایه کنم. سررسیدم پر از ددلاین است!

من اما توی تختم زیر پتوی صولتی غلت می‌زنم. از بس خابیده‌م، پف دارم اما قصدی برای برخاستن ندارم. اینجا زیر پتو، دنیای امن خیالی‌م هست و لازم نیست با هیچ چیز - مطلق هیچ چیز - روبرو بشوم. آیا تا بحال کسی از خاب زیاد نمرده؟