داشتیم می‌رفتیم که زدم زیرش! نزدم در واقع! فکر کردم نیاز دارم وقتی آنجا هستم زمان بیشتری داشته باشم برای نفس نکشیدن!

سندرم خانم هاویشام بود... گری گفت مامیفیکیشن... دچار همین هستم به نظرم! برای من زمان جایی توقف کرده... همه چیز همانطور است که بود... نه سفر... نه بازگشت... نه عشق... هیچکدام هنوز اتفاق نیافته! همه چیز درست در نقطه آغاز متوقف شده...

اما بالاخره یک روز میروم! و وقتی دیگر اکسیژن در ریه‌م نبود تن به غرق شدن که دادم برمیگردم.... آن خانه ویستلر که باهم دیده بودیم را گذاشته‌اند برای فروش... آخر آن جاده‌ی سبز... به کسی که آنجا را خاهد خرید فکر خاهم کرد...