ایتس نات وات وی دو... ایتس ها وی دو ایت*
شبهای تهران... میان یک جمع که با هرکدامش هزار قصه هست طور دیگری است. مینشینی کنار آدمها و تماشایشان میکنی... قصهها پخش میشوند در هوا... هزار حباب بالای سر هر کداممان هست. از هزار فکر و محاسبهای که در لحظه انجام میدهیم.
نشستهم کنار میز... نزدیکتر به یار جوانی که خنیاگر غمگینی درونش پنهان است. و دختر میآید. در نگاه اول زیبارو نیست. دلنشین چرا... و خسته است. منتهای خستگیست. سر دیگر میز مینشیند. هیچ نمیخواهد... میتوانم عمق جراحت را ببینم. خنیاگر جوانم آرام زمزمه میکند «اکس».
دوست دارم بروم بنشینم کنارش. در آغوشش بگیرم. و به او بگویم خنیاگر جوانش، خامتر از آنست که عشق را بفهمد... که شوریدهسر است و ناگزیر پرهایش را گشوده که به خورشید برسد. دوست دارم به او بگویم من هم مثل تو میدانم که خورشید با مومهای بالش چه خاهد کرد... اما ایکاروس جوان، رفتنی است...
دختر اما خسته است. چشمهایش را پشت عینکش پنهان کرده. دور نشسته... بلند و والا... شاهزادهیست که از قرمانروایی خسته است... و کسی نیست آغوشی برایش بگشاید که شاید دمی... بیاساید.
* عنوان: چندی پیش برایم یک ایمیل آمد درباره انجام کاری در زمینه اچ آر...