نشسته بودیم در تاریکی... همان شب کذا بود که جهت را گم کرده بودیم و آخر شبش، نشسته بودیم به گپ زدن از زوج بودن یا نبودن... بعد برگشتم و در آن جفت چشم آینه نفاق‌انگیز نگاه کردم...

همه چیز آنجا بود... از صبح که برمیخواستیم تا شب که بازمیگشتیم... همه چیز همانطور که باید.

قلبم با سرعتی باورنکردنی میتپید... احساس میکردم تک تک عضلاتم به تنهایی میلرزند. آن تصویر بینظیر وحشتناک بود! در آن حد کمال! جا زدم! میدیدم که کنار میکشم از تمامیت آن چیزی که تماشا کرده بودم! مساله این نبود که تصویر مطلوب نبود! تصویر محقق بود! قابل لمس و دستیافتنی! میدانستم که یک گام جلوتر همه آن کمال در مشت ماست! و این ...

روبرو شدن با نهایت آرزوی انسانی دشوار است. اگر کسی به شما گفت که اینطور نیست بدانید هرگز هرگز با رویایش به کمال روبرو نشده... و شهامت میخواهد که انسان خودش را کنار بزند و رویایش را در آغوش بگیرد... یا در آینه‌ی آرزوها غرق شود!


 

* The Mirror of Erised: آینه‌ی نقاق‌انگیز که به هرکس کمال مطلوب رویایش را در غایت مطلوبیت نشان می‌دهد. (هری‌پاتر طفلک من)