پرسیده بود «تو چی؟» و من ساکت شده بودم... خفه شده بودم! خیلی چیزها بود که همزمان قدرت اختناق مرا داشت از تماشای آتشی که داشت خمیرش را نرم‌نرمک بدل میکرد به نان گرم خوش‌طعم تا تماشای قدرت شگرفش و جان گرفتن با صدایش... ژویا اما نیشخند زد. گره خوردن نفس هیچ ربطی به هیچکدام نداشت.

پرسیده بود «تو چی؟» از تصویرش پرسیده بودم در 50 سالگی... من چی؟ نهایت تصویر من 1404... 45 سالگی آنهم فقط یک چیز... که آلردی هست و تمام. ژویا نشست کنار پایم. خون را تماشا کرد که چطور یخ میزند در رگهای پا و بالا می‌آید تا قلبم. مغزم شروع کرد به تصویری ساختن... تصویری از یک زندگی که مال من نبود... و زبانم شروع کرد به تعریف کردن.

پرسیده بود «تو چی؟» ته ذهنم ژویا داشت تصویر دیگری را تماشا میکرد. دمش را میپیچید دور پایم که گرم بشوم و ترسناکی تصویر مرداب را نبینم... اما سرمای مرداب یخزده رسیده بود به قلبم. خودم را تماشا میکردم که تبدیل به احمق بزرگ شده بودم. توی سرم به ژویا گفتم نباید به 50 سالگی برسم. ژویا خودش را حلقه‌تر کرد...
پرسیده بود «تو چی؟» و من تصویری نداشتم!