خیلی ناگهانی اتفاق افتاد... رها شدن را میگویم. خیلی ناگهانی بود. خبر فوت رو که شنیدم مطمئنم که هنوز درگیر بودم... از خودم پرسیدم باید خبر بدهم یا نه. خبر ندادم. بعد تمام شد.

سکون مرگ چیز غریبی است. انگار همه ده روز گذشته بخشی جدا از زندگی من و ال بوده... شنیدن خبر... بیست و چهار ساعت منقبض تا رسیدنش به تهران... مراسم... رفتنش... حالا انگار کن همه چیز گذشته باشد. من گذشته باشم. او گذشته باشد.

صرفن از درد وحشتناک گردن و دست و بهم‌ریختگی روده می‌فهمم که چیزهایی درست نیست. مغزم اما برای خودش زندگی میکند. و ناگهان رها شده... از همه قیدها رها شده. در پرسپکتیو، تقریبن هیچ اهمیتی ندارد. ماندن و رفتن و بودن و نبودن...

برایش نوشتم: من هستم «مع‌الاسف»