مهم نیست بار هرگز سبک نمیشود
داشتیم با گری حرف میزدیم... شب از نیمه گذشته بود. سرعت سامان خیلی خیلی زیاد بود. تیک یور تایم* روی ریپیت. بهشت تقاطع مدرس - همت زیر پای ما!
خسته بودم. همه شب خسته بودم. همه روز خسته بودم. نمیتونستم سگرمهها رو باز کنم. اشک نمیاومد پایین و صرفن تبدیل به سردرد مزمن همیشگی شده بود توی سرم. واژهها خودشون رو زنجیر کرده بودن توی مغزم.
شب قبلش با عزیز کوهنوردم گپ زده بودیم و وسط گپ زدن حرف رسیده بود به پیادهروی از افجه تا بلده! و من ناگهانی خاموش شده بودم! چندثانیه طول کشید تا برگردم به صحبت و بغضم را بفرستم ته مغزم و از بودن با عزیزم لذت ببرم. قبلترش گفته بودم که اوید میکنم از هر چیز خاطرهداری ولی چه محال!
داشتیم با گری حرف میزدیم... که چطور هر جنگجوی خستگیناپذیری هم باید شبی/جایی داشته باشد که بارش را بگذارد زمین. زرهش را دربیاورد. بیاویزد به رختکن. کسی باشد که انقدر محرم باشد که زخمهایش را ببیند. حتا اگر خوشبخت باشد انقدر محرم باشد که زخمها را پانسمان کند برایش. و مهم نیست که بار را برندارد. انقدر معتمد باشد که بار را بگذاری زمین و خیالت راحت باشد که حجم بار نمیترساندش. که لختی استراحت کنی در امنیت حضورش.
باز خاموش شدم... دستم را بردم بیرون از پنجره... گذاشتم باد با خودش ببرد ما را. و خیالم گم شد در پردههای سبز.
* Take Your Time - Sam Hunt