وضعیت اینطور شده که به خودم بگویم این ماه که بگذرد اوضاع بهتر میشود. خب در حقیقت اوضاع هرگز بهتر نمیشود! و این دروغیست که دایم در گوش خودم و ژویا زمزمه میکنم.
ژویا از تابستان متنفر است. حتا آن تابستان هیجان 88 را هم دوست نداشت. موهای بلند روباهیش تابستانها آزارش میدهد. ترجیح میدهد کنار باد کولر بنشیند و تکان نخورد. من هم. حالا اولین جمعه تابستان است! ماه رمضان! شب قدر! وسط فوتبال یورو بیست شانزده! مامان رفته خانه جدید! بابا یک جایی غیبش زده که هیچ دیدی ندارم کجا! خانه بهم ریخته! از وقتی خاهرم رفته خانه بهم ریخته! ذهن من هم آشفتهبازار خوبیست.
این خانه کرم و گلبهی و چوبی زیادی برای تابستان گرم است. برای همه چیز زیادی گرم است.
بنا نبوده که من اینجا باشم این موقع. قرار بوده جای دیگری باشم. با وضع دیگری. اما چسبیدهم به صندلیم توی سالن. صرفن چسبیدهم به صندلیم و کار پول-در-نیارم! و هر روز فقیر میشوم! فقیر و بدهکار!