پرسیده نمی‌خواهم برگردم؟ در کسری از ثانیه هنگ کردم! برگردم؟!!

یک مشت بهانه تحویلش دادم که آخرش می‌شد سفسطه و لاطائلات... حقیقتش این است که چیزی ندارم که برایش ادامه بدهم... صرف رسیدن روز و شب و روز و شب و روز و شب خودش یک پروژه عظیم است الان.

بروم که چه بشود... میبینی خودم میگویم بروم.. او میگوید برگردم... دوست داشتم بگویم ریشه‌های من اینجا پوسیده... در معرض هوای تازه منهدم می‌شوم... نمیگویم... صدای پیجرش می‌آید و باید برود. صدای خنده‌ش اما...