ما را تو به خاطری همه روز
صبح که از خاب بیدار میشوم از آن روزهاست که باید کمی فکر کنم. خاهرم کنار دستم خابیده و مایه آرامش است. اما دلم نمیخاهد بیدار شوم... دلم میخاهد غلتی بزنم و رو به پرده سبز با پنجره نیمه باز بخابم. چشمم را که باز میکنم اما صرفن دیوار است.
روی کاغذ مینویسم... با تلفن حرف میزنم و خط میکشم و هزار بار دو کلمه را مینویسم صرفن... بیاختیار... صرفن همان دو واژه را... یک امضا و یک اسم...
ذره ذره ملوکولهای هوا مرا به خاطره مبهمی وصل میکنند.
یک روز تو نیز یاد ما کن
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت ۹:۱۹ ب.ظ توسط پروشات
|