صبح که از خاب بیدار میشوم از آن روزهاست که باید کمی فکر کنم. خاهرم کنار دستم خابیده و مایه آرامش است. اما دلم نمیخاهد بیدار شوم... دلم میخاهد غلتی بزنم و رو به پرده سبز با پنجره نیمه باز بخابم. چشمم را که باز میکنم اما صرفن دیوار است.

روی کاغذ مینویسم... با تلفن حرف میزنم و خط میکشم و هزار بار دو کلمه را مینویسم صرفن... بی‌اختیار... صرفن همان دو واژه را... یک امضا و یک اسم...

ذره ذره ملوکولهای هوا مرا به خاطره مبهمی وصل میکنند.

یک روز تو نیز یاد ما کن