دیروز پشت سر هم اتفاقات متعددی افتاد. از تصادفمان قبل از رسیدن به بیمارستان تا آن لحظه وحشتناک در کامو... که همه‌ش ختم می‌شد به یک عدد 420..!

بعد از سالها این موقع اینجا هستم. نه در تدارک سفرم و نه در تدارک عید. آن اسفند هم قبل از رسیدن به بیمارستان شهدای تجریش تصادف کرده بودیم. بعد زنگ زده بودم و نیامده بود - نتوانسته بیاید - و شبش پرواز داشت. بعد داستان رسید به آرایشگاه و آدمی که می‌شناختش و بعد به داستان دخترک رسیدیم که از رابطه پرت شده بود بیرون و پناه آورده بود به آغوش ما... و ختم شد به آن لحظه کشدار عبور از نیم‌دایره کامو.

داشتم به گری میگفتم که کاش زودتر تمام بشود این فازش. آماده بشود که غم را بپذیرد و جزیی از زندگی‌ش کند... اما 500 روز تابستان باید بگذرد... و ساکت شدم... گری داشت می‌گفت که میداند که باز میگردد و دخترک خودش را پرت میکند در آغوشش... کاش همه چیز همینطور تمام میشد.