کی ز مُردن کم شدم؟*
حالا تقریبن همه چیز در تاب آخر موج است. به سمت سکوت و رکود میرود. تا برای چند هفته آرام باشد تا برگردم و برگردند... بهشان میگویند افسران تحول - چنج ایجنت - من احتمالن با آن همه شور ظاهری که دارم یکی از ایشانم. ناچارم که باشم. فرصت خَلق کردن و زیربنا گذاشتن دایم بدست نمیآید. اینبار اما ماندنی نیستم. پایبند نیستم. دلگیر نیستم. عجیب است که هرگز اینقدر رها نبودهم و عجیب است که یادم نمیآید که در بند بوده باشم.
دیروز صحبت از ماندگاری بود. از چشمه جوشان درون من... از اینکه دختری آنها بخاطر میآورند نماد شور است و تجسم عشق. خورشید بیادعای مهر است! آن دختر مُرده! دلم میخاهد فریاد بزنم آن دختر مُرده! نگاهم کنید! آن دختر مرده و مرا به ارث گذاشته! پوست صورتش پر از آکنه شده و آماس کرده. رنگ رخش... فروغ چشمش..!
با این همه هنوز یک جایی درونم جنگجوی خستگیناپذیر موصوف با تمام زخمها شمشیر میزند روی دشمن خیالی... که از بین جنگل تاریکی راه باز کند. نجاتدهنده در گور خفته است..!
* از جلالالدین محمد رومی