توی تخت خاهرم خابیدهم. پردهها باز. این اولین اسفند بعد از چندسال متوالی است که هستم. یک ماه گذشته تحت فشار شدید و استرس بالا گذشت. و درست از 22 اسفند بصورت ناگهانی همه چیز تمام خاهد شد.
از داستان رفتن حافظ و داستان ماندن من و هزار بار تا نیمه راه رفتن و برگشتن. از نیمه آذر و بلک فرایدی و رفت و آمد بعدترش. از تولد 35 سالگی قرمز. از هر شب تا ابد ماندن. از حجم و سرعت کار که خودم باورم نمیشود. از آن پنجشنبه کذای کاخ گلستان. از روبرو شدن با ترس. از شنیدن صدایش درست پشت سرم! از کامپیرهنسیو که نمیخواستم بدهم و آنچنان شد که شد! از تصویر ناشناس درون آینه. از هفتههای منتهی به انتخابات. از شوک دیدن فهرست 30 نفره! از امید. از فقدان. از همایش دیروز. از نشست شنبه... چقدر از همه چیز ساکتم.
چقدر این آدمی که اینها را نمینویسد نمیشناسم.
دیروز اوایل همایش عکسم را فرستادم برای جناب پ. تازه احساس میکردم خوبم! تصویرم اما ویران بود. خسته و عصبی و نامرتب! روبرو شدن با این تصویر سخت است. پیرم. بسیار پیر.