ماییم که بیسرانجام خوشیم*
بلد بودم چطور بیسرانجام خوش باشم... بلد بودم رها باشم... مثل برگ خزان در باد... مثل کف روی موج...
کیف میکردم از زندگی... از همه راهها که به ترکستان میرفت و به «رم» ختم نمیشد. (چقدر حتا نام این شهر حالا برایم استرس ایجاد میکند.) لاس میزدم با بالا و پایین رفتنهای موج... یک جور رها روی آبی مدیترانه... آبی لاجوردی... بلد بودم سبکبار باشم... جایی بود که همه ترسها و کابوسها و ناتوانیها درش تمام میشد. باور داشتم به قدرت مهر.
بعد ویرانی آمد... امنترین جای دنیا شد کابوس شبانه. حضور غریبه وسط فضای شخصیم... آهنپاره شدم جای کشتی و در آب فرو رفتم... غرق... آبی لاجوردی شد سیاهی مرداب و باز فروتر رفتم... تهنشین شدم و لایه لایه گِل و لای رویم نشست!
از خودم میپرسم حتا وقتی نفت شدم آیا دوباره انقدر سبک میشوم که برگردم روی آب... سیاه و چرک و روغنی اما روی آب؟
* بیت از مولوی
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۷:۹ ب.ظ توسط پروشات
|