وقتی کسی که عادت به نوشتن داره سکوت میکنه در واقع واژه‌ها رو از کیبورد و کاغذ منتقل میکنه به صندوقچه امن مغزش...

این روزها کُندم... همه چیز برام به سرعت میگذره جز اون چند لحظه که باید فقط چند لحظه باشه و چند سال کش اومده... مغزم دایم در حال بازسازی صحنه است... بی‌وقفه تصاویر رژه میرن توش و برای همین بقیه فانکشنها کند هستن. سطح دریافتم به صفر تمایل داره و پراسس کردن مطالب طول میکشه. موقع حرف زدن باید تلاش کنم که واژه‌ها مرتب و به یک زبان بیرون بیان و صبحها این تلاش ناکامتره. صبحها واژه‌ها بدون مرز هستن و باید جلوشون رو گرفت. پس سکوت میکنم و گوش میکنم و گوش نمیکنم.

مجید توکلی آمده خانه... با نیم‌نگاهی که شاید دیگه برنگرده به تاریکخانه. خبر رو که میخونم دلم میلرزه... از خودم میپرسم این آدم چطور دووم آورده... آیا این 6 سال ازش آدم دیگه ساخته؟ از خودم میپرسم این 6 سال که بر اونا گذشت چطور زندگیشون رو تغییر میده... چطور زندگیمون رو تغییر داده...

این شش سال لعنتی...