به ندرت آدمها به اندازه من قدرت سلف دیستراکشن دارن... یعنی تخصصی که من در نابودی خودم، در ویرانی‌م دارم بصورت مطلق هیچ آدم دیگری ندارد! من قادرم خودم را ویران کنم و دوباره از نو بسازم و باز ویران کنم.

داشتیم میرفتیم بالا وسط کوه و اقیانوس و آهنگ‌های ناشناس فارسی داشت پخش میشد توی ماشین. من ساکت محو تماشای جاده بودم. بعد این آهنگ لعنتی «برای من همین خوبه» گوگوش پخش شد. من در همون سکوت خفه شدم. بعد برای مدت یکساعت فقط همون آهنگ روی ریپیت بود... مثل «من و ماهی» حجت اشرف‌زاده.

من بصورت کامپالسیوی «دُچار»م. همیشه دچار بوده‌م... جایی درونم چیزی هست که پی یک تصویر ایده‌آل از رومنس میگردد... تصویر سینمایی و رمان‌وار... تصویر شعر اصیل فارسی... تصویر آن عشق ابدی و ازلی و صرف عشق برای عشق.

دنیای من... پسِ این دیوارهای شیشه‌ای زیاد ربطی به واقعیت‌های بیرونی زندگی ندارد. دنیای پریان و قصه‌های دیو و پری... دنیای رویاهای رنگی سه‌بعدی... و گاهی طوفان دنیای واقعی، شیشه‌ها را می‌لرزاند... گاهی ترک برمیدارد و من باید با حوصله دوباره ماه و ماهی را بگذارم روی ریپیت و بنشینم خمیر شیشه بگذارم روی زخمها و ترکها تا دوباره شیشه تمیز و صاف شود... باز برگردم و درون دنیای شیشه‌ای اتراق کنم.