شاید رم بود... یا خیلی قبلترش... شاید توی بزرگراه پارک وی... به هر حال چیزی شروع شده بود و مثل هر چیز دیگر باید به سرانجام میرسید... تو بگو کشدار و طولانی و خلسه‌وار.

حالا درست نشسته‌ام هزار دره آنطرفتر،.. با یک تصویر کامل از چیزهایی که در زندگی خاسته‌ام. و مثل زبل‌خان فقط کافیه که دستم رو دراز کنم و برش دارم...

در فاصله همین یک دست دراز کردن اما من خسته‌تر و بی‌انگیزه‌تر از آنم که حتا سرم را بالا بگیرم و تصویر را نگاه کنم.