روزهای زیادی رو به بطالت می‌گذرونم. یک مقاله هست که باید زود -خیلی زود- تحویل بدهم. دو پروژه هست که یکی باید بازنویسی بشه و اون یکی به‌روزرسانی... به زودی هم مدرسه دوباره شروع میشه. اما هیچ کدوم از اینها این حالت خوش بطالت تابستانی رو از من نگرفته!

آدمها برای من هیجان‌زده هستن... من اما از پشت دیوار شیشه‌ایم حالم هنوز تابستونی گرمازده و بی‌میل باقی مونده. نهایت فکرم برای پاییز، فکر کردن به کورن فلکس و شیرکاکائو، نسکافه فندقی و کیت‌کته. حتی از تصور کلاس‌های اصلی و فرعی که باید بگذرونم، ویرایست‌های که باید انجام بدم، جلسه‌هایی که باید هدایت کنم فرار می‌کنم. خلسه عجیبیه که نمیتونم بگم مطلوبه یا مخرب... مثل آرامش پیش از توفان!