یک. داشتم تعریف میکردم و به خوبی میفهمیدم اگر از بیرون به خودم نگاه کنم چشمانم را میبینم که برق میزد... صورتم را که گشاده و سبکبار است. در آن لحظه خاص، خوشحالترین آدم روی زمین بودم از تعریف کردن چیزی که نظیر نداشت.
دو. برای بار صدم گفتم رها کن... به اندازه کافی اعصاب هردوی ما کشیده شده بود. به اندازه بیش از کافی دیر شده بود. گفتم رها کن... گفت اگر تموم نشه مدیون خودم میمونم. ساکت شدم.
سه. ایستاده بودم در سکوت وسط تمجیدهای کسی که داشت تعریفم را میکرد برای کس دیگر. فرصت را غنیمت دیده بود و داشت از نارواییای میگفت که اتفاق افتاده بود. آدم دیگر از من پرسید چطور این اتفاق شد. دلم خاست میگفتم «یکی قصه است پر آب چشم» نگفتم. گفتم بیمهری و کملطفی... و گذشتم.
چهار. گفتم زود نبود... یو نو، ون یو نو 1 گفته بود همه میگن برای عاشقی زود بود. برای عاشقی هیچوقت زود نیست. همون لحظه اول کافیه.
پنج. هر آدمی لازمه که یه جای امن داشته باشه. یه جای امن که اگه همه دنیا خراب شد هنوز اون جای امن باشه... جای امن... آدم امن و تمام
1 You know when you know