روزهای تابستان 94
غرق شده بودم توی کتابم/موبایلم. خاندن کتاب روی دستگاه به این کوچکی هم برای خودش هنر میخاهد. اما یواش یواش دارم عادت میکنم. احتمالن برم میگرداند به روزهای کتاب خاندن پشت سر هم. باید پول کتابها را بپردازم. حدود 100 دلار هست. یادم میرود دایم. چند کتاب کاغذی هم گوشه کنار و دوروبرم هستند. اما توی ایستگاه اتوبوس خاندن از روی موبایل راحتتر است.
منتظر هستم که بیاید پیام. قرار هست برویم نمیدانم کجا. از طرح زوج و فرد آمدهم بیرون و نشستهم توی ایستگاه اتوبوس تا برسد. هوا گرم است. گرم جهنمی. من یک دست سفید پوشیدهم اما هنوز گرمم است. خودم را باد میزنم و گاهی سرم را بالا میآورم و ماشینها را نگاه میکنم... و دوباره برمیگردم توی کتابم. وقتی بیاید از سربالایی توانیر میشود دیدش.
توی این کتاب مزخرفی که دستم است غرق شدهم و دارم سعی میکنم بفهمم چطور چنین چیز زردی NY Bestseller است. یکی از جملهها عین نوشته من است در داستان خودم! بجز تنس فعل که من سوم شخص مفرد مینویسم و فیفتی اول شخص! قهقهه میزنم در دلم و سرم را بلند میکنم که ناخودآگاه این حس حماقت از نوشته را با کسی شِر کنم.
همان موقع میبینمشان. دختر و پسر را توی ماشین که دارند از روبرو میآیند. دختر تازه آمده رسیده روی پل توانیر. پسر راهنما میزند و روی پل میایستد. دختر جذاب است. بلد بوده لباس بپوشد و لبخند میزند. در را باز میکند و مینشیند توی ماشین و کمربندش را میبندد. پسر راه میافتد. تند تند چیزی میگوید... لابد دارد معذرتخاهی میکند که دیر کرده. دختر با همان کمربند بسته خم میشود طرفش. بعد هم را میبوسند. یک لحظه کوتاه است. بعد دختر برمیگردد و از پنجره بیرون را نگاه میکند و پسر توی آینه را. هر دو لبخند به لب دارند... لبخند محو. و از جلوی من عبور میکنند.
من کتاب و جمله و همه چیز یادم رفته... توی ذهنم دارم سعی میکنم صحنه را مرور کنم. بازسازیش کنم. از همه زوایای دیگر. لابد بلیت خریدهند که بروند سینما و دیرشان شده و دختر منتظر نمانده در خانه و آمده سر راه که برسند. لابد پسر باز توی ترافیک گیر کرده و زنگ زده که ... نه نباید قصه بسازم. زندگی برای من هم مثل «در دنیای تو ساعت چند است» فقط متشکل از سکانسهای زیبای بیربط است. برشهای کوچک خوشبختی وسط جهنم تهران.*
* این تهران لعنتی حتا جهنمش هم خاستنی است. آسفالت تفدیده و بکگراند «ایف یو نو هاو تو لاو. می..»