وسط تمیزکاری امروز چند تکه خنزرپنزر پیدا کردم. درست مثل ویدیوی فیسبوک1 من رو برگردوند به 7 سال پیش... به دنیایی که دیگه خاطره شده و آدمی که دیگه نمی‌شناسم.

از خودم پرسیدم آیا دلم برای اون آدم تنگ شده؟ برای اون پروشات اون روزها؟ سعی کردم با خودم روراست باشم. دیدم نه... دیدم درست مثل همه مراحل دیگه زندگیم که وقتی گذشت دیگه گذشته و خاطره شده اون دوره هم دیگه واقعی گذشته... دیگه نمیخام برگردم بهش...

چقدر من آدم برنگشتن به گذشته هستم. عجیبه که مترادف این موضوع باید آدمی باشه که نگاه رو به آینده داره... نه؟ آینده برای من یه تصویر مبهمه... که وقتی اتفاق افتاد شفاف میشه... مثل داستان دکتری خوندن... یا مثل داستان سی سالگی... اون تصویرهای مبهم یه جا هستن و بعد درست مثل اون عکسهای سه‌بعدی یهو از ابهام بیرون میان و شفاف و تمیز زل میزنن به آدم.

بعد اگه یه تصویری وجود نداشته باشه چی؟ آیا اون تصویری که وجود نداره هرگز به وجود میاد؟ یا باید بشینم الان بکشم‌ش که 5 سال دیگه شفاف بشه برام؟ یا شاید این تصویرها رو هم یه جا کشیدم و خودم خبر ندارم؟ چقدر پیچیده...


1این ویدیوی فیس‌بوک نات اونلی اون آدمی رو که من 7 سال پیش بودم بهم نشون داد... بات آلسو که بهم نشون داد که چقدر در فیسبوک من نیستم... چقدر خیلی از آدمهای مهم زندگی من اون تو جا نشدن... چقدر از وقایع زندگی من دیده نمیشه توش... انقلاب‌ها و خسران و هیجان... چقدر با فیس‌بوکم (با آدمهام) صادق نیستم...
* تیتر از مولانا جلال‌الدین رومی