تا سر پیچ بعد سراب...
آن موقع که جوانتر بودم یکبار فیلسوف به من گفت که از خدا بخاه فقط بقدر رسیدن تا سر پیچ بعد چراغ جلوی پایت بیندازد..! جوانتر شاید واژه مناسبی نیستی... آن موقع که جوان بودم... و پیچهای زندگی تند و پی در پی از راه میرسیدند و جاده کوهستانی با هوای نسبتن خنک اواسط شهریور ماه با نور مهتاب روشن میشد و نور چراغی برای رسیدن به پیچ بعد کافی بود...
حالا وضع تفاوت عمدهای با سالهای جوانی دارد. حالا مسیر زندگیم افتاده وسط یک تابستان تَفدیده داغ توی یک جاده تخت کویری... تا چشم کار میکند جاده صاف و تا بینهایت بیانتها ادامه دارد. سراب کف آسفالت جاده میرقصد. اذعان میکنم که گهگاه کولر ماشین به داد میرسد و موسیقی همراه خوبیست. اما حقیقت آن بیرون آفتاب 55 درجه خشک و تند آسفالت را ذوب میکند. مسیر آینده تاریک نیست... روشن است. خیلی روشن. خیلی سرخططور... خیلی سرراست... جاده جایی نمیپیچید. صرفن بخاطر گرد بودن زمین در بینهایت غرق میشود. چراغ لازم نیست. آن جلوتر هم تا چشم کار میکند چیزی جز سراب نیست.
اشتباه نکنید... تلخی این نوشته از مسیر نیست... از گرما هم نیست... بعد از گذشتن جاده کوهستانی با پیچهای زیاد، افتادن توی مسیر تخت کویری لذتبخش است. و فقط کسی از پس این تلخی آشکار، شهد آرامش یکنواختی را میفهمد که وسط مسیر کوهستان تا پرتگاه رفته باشد.
حالا وضع تفاوت عمدهای با سالهای جوانی دارد. حالا مسیر زندگیم افتاده وسط یک تابستان تَفدیده داغ توی یک جاده تخت کویری... تا چشم کار میکند جاده صاف و تا بینهایت بیانتها ادامه دارد. سراب کف آسفالت جاده میرقصد. اذعان میکنم که گهگاه کولر ماشین به داد میرسد و موسیقی همراه خوبیست. اما حقیقت آن بیرون آفتاب 55 درجه خشک و تند آسفالت را ذوب میکند. مسیر آینده تاریک نیست... روشن است. خیلی روشن. خیلی سرخططور... خیلی سرراست... جاده جایی نمیپیچید. صرفن بخاطر گرد بودن زمین در بینهایت غرق میشود. چراغ لازم نیست. آن جلوتر هم تا چشم کار میکند چیزی جز سراب نیست.
اشتباه نکنید... تلخی این نوشته از مسیر نیست... از گرما هم نیست... بعد از گذشتن جاده کوهستانی با پیچهای زیاد، افتادن توی مسیر تخت کویری لذتبخش است. و فقط کسی از پس این تلخی آشکار، شهد آرامش یکنواختی را میفهمد که وسط مسیر کوهستان تا پرتگاه رفته باشد.
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر ۱۳۹۲ ساعت ۹:۳۹ ب.ظ توسط پروشات
|