نشسته بودیم توی کافه محبوبمان. از تو پرسیدم دخترک میداند که آمده‌ای گپی بزنیم و چیزی بنوشیم. گفته بودی " وات وان دازنت نو، دازنت هرت" من چشم تنگ کرده بودم که چرا... همین نگفتن حساسیت‌زاست. نمیخاستی بیاوریش... خب نمی‌آوردیش... گفتی درک نخاهد کرد. چیزی نگفتم. زود بحث را جمع کردم که برویم.

چند ماه بعدترش، همانجا روی همان کاناپه نشسته بودیم. دخترک به زبان خودت "ولم کرد رفت" و گفته بود تمام وقتهایی که نبودی آن دیگری بوده و میدانسته آن دیگری کجاست و تو همیشه نبودی و معلوم نبود کجایی. پاکت سیگارت را توی دستت فشار میدادی و جرعت نمیکردی حتی بازش کنی. دخترک به من هم گفته بود که نمیداند کجای رابطه با تو ایستاده و گفته بود خوش به حال تو که میدانی!

گاهی هنوز تنها میروم روی همان کاناپه مینشینم و به تو، به دخترک و به رابطه‌تان فکر میکنم. به اینکه هرگز فرصت نشد به دخترک بگویم من هیچ کجای رابطه شما دو نفر نبودم. همه قرارهایم را با حضور هردوی شما می‌گذاشتم و  همه دیدارهایمان را موکول آمدنش میکردم. شنیدم تور سپید بر سر انداخته با آن دیگریِ آن دیگری... اما همیشه زنی پیدا میشود که وسط رابطه‌ایی باشد که نه میخاهد و نه واقعن هست... حتمن همیشه زن دیگری پیدا میشود...