رنجیده‌خاطر شده‌ام. به شکلِ محسوسی با دل‌خوری توفیر دارد. سرم را انداخته‌ام پایین و رفته‌ام میانِ جنگل وخاطرِ رنجیده‌ام را یواش یواش بقچه‌پیچ کرده‌ام و جاساز. از جنگل که بازمی‌گشتم بی‌حوصله بودم. مثلِ وقتی که یک حشره‌ی سمج اطرافم بگردد و من نه توانِ دور کردنش را داشته باشم و نه تابِ تحملش را.

رنجیده‌خاطر شدن خطرناک هست... خاطر آدم ناسور که باشد، جایش خوب نمی‌شود.