من شدم رودخونه... دلم... یه ... مرداب...
به روایت هیستوری فیسبوک، از سال 2009 هیچ اتفاق جدیدی در زندگی من نیوفتاده است. انگار زندگیم جایی در ژوئن 2009 متوقف شده و من فقط از بین روزها و شبها عبور کردهم. گیرم حتی نظر فیسبوک این باشد که آن نقطه توقف جایی اوایل اکتبر 2009 است که تفاوتی در اصل ماجرا نمیکند.
من هنوز آنجا هستم. 28 سالهم. دنیا با سرعت در حال گذر است. تهران... خون و آتش و التهاب است. شاید هم نه... تهران مسرور و سبک و شاد است... با دستهای حلقهشده در هم بین ولیعصر و ونک. در سرم صدای اللهاکبر با صدای دکتر برو دکتر قاطی شده... توالی داستان را بخاطر نمیآورم. من هنوز آنجا هستم، پای جیتاک برای بچهها حاضری میزنم. از آن چراغهای سبز، بعضی دیگر هرگز روشن نشده است.
آدمها یکی یکی به زندگی عادی بازمیگردند. از کنار من عبور میکنند. از فاصله دور برایم دست تکان میدهند. از چیزهایی حرف میزنند که من اتفاق افتادنشان را بخاطر نمیآورم. زندگی برایشان جریان دارد. من هنوز آنجا هستم. موقع برگشتن به خانه چشمم دنبال ونهای سیاه میگردد. هر خلوتی نامانوس تهران دلم را میلرزاند.
آدمها کار درستی میکنند... مرداب نمیشوند. رود باقی میمانند. با تختهسنگهایشان مبارزه میکنند. راه باز میکنند. خردهسنگها را میغلتانند و با خودشان میبرند. ماهیها و پرندهها را سیر و سیراب میکنند. سیل میشوند... من... مردابوار همه را به کام مرگ میکشانم. هنوز آنجا هستم و در سرم صدای اللهاکبر با سراومد زمستون مخلوط میشود.