اگر وبلاگ متروکه شده دلیل این نیست که حرص نوشتن در من خابیده... صرف دلیلش این هست که نوشتنم رابرای خودم ادامه میدهم... توی مغزم... در همه حال در حال نوشتن هستم. نوشته‌هایی صاف میروند توی ایمیل میرسد به دست آدمش. 

از صبح تا شب این حرص نوشتن را با خودم میبرم اینطرف و آنطرف. شاید این تنها چیزی باشد که از سیزده چهارده سال گذشته که اولین بلاگم را نوشتم با من مانده باشد. حتی یادم نیست آن اولین وبلاگ تاریخ تولدش کی بود. همیشه قبل از آن هم مینوشتم. توی یک سررسید سال 72... انقدر مینوشتم تا جمله‌ها درست شود. بعد کی‌بورد را کشف کردم و مداد را گذاشتم کنار. زود عادت کردم به کنار گذاشتن مداد... همیشه با مداد مینوشتم دست‌نوشته‌هایم کمتر با خودکار است. این وسطها یک داستان دویست و خورده‌ای صفحه‌ای انگلیسی هم هست که با مداد نوشته‌ام... نوشتنش سالها طول کشیده. اما بغیر از آن تقریبن دیگر همه چیز با کیبورد است.

با گوشی کمتر نوشتنم می‌آید هنوز عادت به کیبوردهای کوچک ندارم. سختم است. سیلوستر رفیق شفیقم است موقع نوشتن. مینویسم مینویسم مینوسم. بعد دکمه سند را میزنم و مینشینم پشت مانیتورم خیره... این کامپوز جدید جیمیل کمی مسخره است... فقط یک خوبی دارد که خودش جهت نوشتار را با زبان کیبورد تنظیم میکند. خیلی هم شیک. بقیه‌ش مزخرف محض است.

صبحها بیدار میشوم بلومبرگ را آپدیت میکنم بلکه هم تا شب یکی دو مقاله بخانم و در جریان اتفاقات دنیای واقعی قرار بگیرم. بعد مینویسم. اما وبلاگ متروکه شده... وبلاگ که مخاطبش آدمِ شناس باشد فقط آدم را سانسور میکند ناخودآگاه. با اینهمه هنوز دوست دارم بیایم اینجا چند خطی بنویسم و بروم. دلم برای وبلاگهای دیگرم میسوزد که هرگز به روز نمیشوند. به زودی باید دست بجنبانم و شروع به آپدیت وبلاگهای دیگر کنم. باید یادم بیاید چطور هر روز این همه وبلاگ را آپدیت میکردم...