بیرون پنجره باران میزد. ژویا خزیده بود توی تختم خودش را حلقه کرده بود و هی با آن لهجه روباهی فرانسوی مخصوص خودش داشت روی اعصابم قدم میزد مینوایل هم دمش را هی میپیچاند دور پاهایم. هی توی گوشم میخاند که باید فلان و بهمان باشم... که انتظارش از من بیشتر از این است. که من نباید خودم را در سطح آدمهای عادی بیاورم پایین. ناسلامتی من آدمش بودم!
خسته بودم دلم میخاست آن دم روباهیش را بگیرم و پرتش کنم پایین از تخت و از آن قهرهایی کنم که آدم با شیتانش میکند! اما بدبختانه درست میگفت... یعنی خب بالاخره هر شیتانی بلد است کجا دست بگذارد که آدم دردش بگیرد! خودم را در سطح آدمها کشیده بودم پایین. تنگ نظر شده بودم. تنگ نظر و قضاوت کن و بدخلق.
من کی شده بودم یک زن عادی حسود؟ نمیدانم... اما من آنجا بودم یک زن عادی حسود با شعلههای آبی آتش خشمی که میتوانست نه فقط یک خانه، یک شهر را ویران کند!
ژویا به آرامی دمش را پیچید دور گردنم. همانطور آرام خابید روی شکمم. بعد گفت... خودت باش... خود خودت... و کسی/کسانی هستند با آنها خود خودم باشم...