یکبار به دوست عزیزتر از جانی گفتم من تا وقتی راه فرار داشته باشم، میمانم. به اعتماد اینکه هر زمان که خاستم چمدانم را میبندم و لیترالی میزنم به چاک... میمانم. این هم در رابطه‌هایم مصداق داشته است و هم در تصمیم‌گیریهای کاری و زندگیم...
حالا واقعیت این است که دیگر راه فراری ندارم... اسیر و دربند مانده‌م/ایم. حالا چه میکنم؟ من هرگز در شرایطی نبوده‌م که راه فرارم بسته باشد... گیر کرده‌م/یم گوشه دیوار... حالا چه میکنم؟ میجنگم یا تسلیم میشوم؟