سه‌شنبه بود که خبر رسید که بعید است ماه رمضان بتوانیم ساعت دو و نیم بیایم خانه. من... من که همیشه مخالف سرسخت کاهش ساعت کار بوده‌م اینبار شدیدن خورد توی ذوقم.... برای همین یک ساعت و نیم کلی رویا بافته بودم که چقدر کار نکرده را انجام میدهم.
به وضوح هم میدانم که بعید است هرگز کارهای نیمه‌کاره‌م را تمام کنم... مقاله را بنویسم به سلامتی؛ پروژه‌ها را تحویل بدهم؛ بلند شوم بروم آرایشگاه... دچار یکجور بیماری بی‌انگیزگی صرف شده‌م.
انگار دیگر هیچ چیز، هیچ چیز هرگز نمیتواند بهره‌وری و بالندگی را در من ایجاد کند...
این میشود که مینشینم توی اتوبوس و تنها دلخوشیم پاسخ دادن به ایمیلها و وایبرچتهاییست که احتمالن از جایی آنسوی جهان میرسد...
داشتم غر میزدم که ماه رمضان هیچ غلطی در این مملکت نمیشود کرد. بخصوص که ماه رمضانش تابستان باشد، افطارش دیروقت و ما هم که شکر خدا به عقربه‌های ساعت حساسیت داریم و ضربان قلبمان هی بالاتر میرود هرچه ساعت دیرتر میشود...
داشتم غر میزدم که خب ساعت دو و نیم بیایم خانه بخابم بهتر است...
داشتم غر میزدم... داشتم غر میزدم...
تمام هم نمیشود.