پرسید "خوشحالی؟"

نشسته بودم روبروی مانیتورم. آفتاب صاف میخورد توی چشمم و انعکاس صورتم را میدیدم توی شیشه مانیتور.
انعکاس صورتم چشمانش را از آفتاب تنگ کرده بود، گوشه لبش را گاز گرفته بود و کمی از گردن درد اخم کرده بود... به نظر زیاد هم خوشحال نمیآمد...

خودم اما... درنگ نداشتم از پاسخ... خوشحال بودم. مهم نبود که آفتاب چشمم را میزد، که خسته بودم و هفته‌ها بود خاب کافی نداشتم و مهم نبود که چشم‌انداز آینده‌م حتی یک میلیمتر از قبل بهتر نشده بود. حتی مهم نبود که تقریبن هیچکدام از رویاهایم (بجز یکی) برای تولدم به سرانجام نرسیده بود... و خب منصف باشم همان یکی برایم خیلی بیشتر از بقیه‌ش ارزش داشت...
مهم این بود که نشسته بودم آنجا، آفتاب بود، سرمای هوا انقدر ملس بود که زندگی را تازه کند، و احساس سبکباری و خوشحالی میکردم...

ویل اسمیت جایی در فیلم پرسوت آو هپینس به غور در مفهوم خوشبختی نشسته است که بنجامین فرانکلین میدانست که خوشبختی هرگز تمام و کمال بدست نمیآِید و برای همین در قانون اساسی امریکا نوشته در پی خوشبختی... و باز به این نتیجه رسیده بود که پی خوشبختی رفتن خودش خوشبختی‌ست...

پرسید "خوشحالی؟"
چشمهای انعکاسم توی مانیتور برق زد، لبهایش خندید... "خوش‌م... خوش"

پینوشت: وبلاگ امید را بسته‌ند... دلم گرفت. امید را یازده سال هست که میشناسم. انگار بخشی از وجود مرا با آن وبلاگ بسته باشند...

پی پینوشت: یاد گرفته‌م که خوشحالی و شوربختی من ناشی از هیچ وضعیت محیطی نیست که در آن قرار دارم... ناشی از آدمها نیست... ناشی از درون خودم است... خودم و تنها خودم.