آخ... 

من آدمی هستم که خبر نمیکنم دارم میرود... چمدان میبندد، بارش را برمیدارد، دم در نگاهی میاندازد به خانه، به خاطرات، در را میبندد... میرود پی کارش.

خودم میدانم طرفم له میشود... چه کنم... 

من مصداق این آهنگ مرضیه هستم:

از من دیوانه بگذر

 بگذرای جانانه بگذر

هرچه بودی هرکه بودم

بی‌خبر رفتم که رفتم ، رفتم ‌که رفتم


آخرش... از من آزرده دل کی دگر بینی نشان؟