ترسیده بودم... میرفتم و می‌آمدم و چراغهای سبز و قرمز و نارنجی را چک میکردم... چراغهای خاکستری عصبی‌م میکرد... 

سکوت وحشتناک بود...

نشسته بودم میشمردم آدمها را، جلوی اسمشان چک میزدم (چک چک)

بعضی از آن چراغها تا مدتها خاکستری ماند... بعضی از آن چراغها...

چراغ بعضی خانه‌ها هم دیگر روشن نشد... 

بعد از آن ششم دی ماه 88

دستبندم را توی دستم فشار میدهم... نفسم را حبس میکنم و صدای آریا آرام‌نژاد توی گوشم میپیچد که "علی برخیز

اما من علی نیستم... یک اهل کوفه‌م که نشسته است ماستش را میخورد! انگار نه انگار که...