<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روزگاری یک پروشات...</title>
<link>http://proshatthegreat.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 11 May 2012 13:35:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>Content With My Social Life</title>
<link>http://proshatthegreat.blogfa.com/post-374.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;من از تنهایی خودم لذت میبرم... &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;از آرامش مطلق ناشی از سکوت...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;از استقلال در تصمیم‌گیری و عدم لزوم کانسیدر&lt;sup&gt;1&lt;/sup&gt; کردن ول‌فر&lt;sup&gt;2&lt;/sup&gt; دیگران&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;از آزادی انتخاب...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;من سرکش نیستم، رام‌کننده هم نمیخاهم. خوشبختی‌م را در تایید و تکذیب دیگران نمیبینم...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;راه خودم را میروم و در این جاده، تا زمانی همگام کسی میشوم که مسیرش همسوی من باشد... بعدتر که خاست راه دیگری برود، کوله‌م می‌اندازم پشتم و میگویم به امید دیدار... آستالا ویستا&lt;sup&gt;3&lt;/sup&gt;... و میروم به راه خودم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;دوست هم ندارم کسی بخاطر من در مسیر من بماند. ترغیب هم نمیکنم کسی را... اگر همگام من میشوید، منتش بر سر من نیست... هرجا رسیدید که راهتان جدا شد بگویید آستالا ویستا و بروید... &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;من اینطور هستم: از تنهاییم لذت میبرم، از آزادی انتخاب سرنوشتم و از استقلال تصمیم‌گیری بدون کانسیدرکردن دیگران&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;از زندگیم راضیم... کانتنت وید مای لایف د وی ایت ایز&lt;sup&gt;4&lt;/sup&gt;... و شما هنوز راه دارید تا برسید به راضیة مریضه بودن...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: ltr; &quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;hr /&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;1- Consider&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;2- Welfare&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;3- دیدار به قیامت  &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; &quot;&gt;4- Content with my life the way it is&lt;/p&gt;



</description>
<pubDate>Fri, 11 May 2012 13:35:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>proshatthegreat</dc:creator>
<guid>http://proshatthegreat.blogfa.com/post-374.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Pleased to Be Me</title>
<link>http://proshatthegreat.blogfa.com/post-373.aspx</link>
<description>
هیچ چیز به اندازه &lt;u&gt;&lt;em&gt;آدم بدِ داستان بودن&lt;/em&gt;&lt;/u&gt; شما را از کُنه دیدگاه دیگران درباره خودتان آگاه نمیسازد.&lt;br /&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 21 Apr 2012 22:31:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>proshatthegreat</dc:creator>
<guid>http://proshatthegreat.blogfa.com/post-373.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گاه می‌اندیشم... میتوانی تو به لبخندی این فاصله را برداری! </title>
<link>http://proshatthegreat.blogfa.com/post-372.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;روزی هم میرسد که آدمها بست خودشان نیستند... وُرست هستند برعکس.&lt;br /&gt;روی سگشان بالاست. خودشان را دوست ندارند. دلشان از خودشان بهم میخورد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک لبخند تحسین آمیز آدمهایشان، یک اشاره حتی، میتواند نجاتشان بدهد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;hr width=&quot;100%&quot; size=&quot;2&quot; /&gt;عنوان از شعر آبی، خاکستری، سیاه اثر حمید مصدق&lt;/div&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Apr 2012 22:54:47 GMT</pubDate>
<dc:creator>proshatthegreat</dc:creator>
<guid>http://proshatthegreat.blogfa.com/post-372.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جادوی جاودانگی لحظه</title>
<link>http://proshatthegreat.blogfa.com/post-371.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;به خودم که آمدم ماشین از کنارم رد شده بود و لبخند دختر همینطور کشدار معلق مانده بود روی هوا...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داشتم از بنیاد برمیگشتم، اسکورپیونز توی گوشم داشت میگفت که &lt;a href=&quot;www.youtube.com/watch?v=T0CTi2yH7nk&quot;&gt;میخاهد مرا برای یک هالیدی برباید و به دور دست ببرد&lt;/a&gt;، کتابم دستم بود و داشتم برمیگشتم که ماشین پیچید توی کوچه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دختر داشت میخندید... نمیخندید، تکیه داده بود عقب و لبخند عمیقی میزد که پاسخ طبیعی‌ش بود به حرفهای مرد همراهش... لبخندش واقعی بود... چشمانش میدرخشید و آرامشی که القا میکرد تماشایش باعث میشد فکر کنم خوشبخترین زن دنیاست در آن لحظه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخ آن لبخند، آن برق نگاه و آن آرامش را میشناختم... بازمیشناختم... جادوی جاودانه شدن در زمان، حل شدن در لحظه را کسی میشناسد که چشیده باشدش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من محو زیبایی دختر بودم... میخکوب لبخندش که انگار جان داده بود به برق لب پریده‌رنگ مایل به قرمزش... در حال ستایش چشمان تیله‌ای قهوه‌ای رنگش که خط چشم پخش‌شده‌ای دورش را گرفته بود... مسحور معجزه عشق شاید...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بخودم که آمدم، ماشین از کنارم رد شده بود و لبخند دختر همینطور کشدار معلق مانده بود روی هوا...&lt;/div&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 04 Apr 2012 22:29:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>proshatthegreat</dc:creator>
<guid>http://proshatthegreat.blogfa.com/post-371.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهارانه</title>
<link>http://proshatthegreat.blogfa.com/post-370.aspx</link>
<description>
به دعوت &lt;a href=&quot;http://gidoraa.com/&quot;&gt;گيدوراي&lt;/a&gt; عزيز&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;هنوز چند روزي باقي هست كه اسفند چمدونش رو بگيره دستش و اين خونه رو تحويل مستاجر جديد كه همون فروردين 91 باشه بده...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من سرما خورده و آپيچو آپيچوكنان هستم و فكريم كه همه تعطيلات رو توي تخت با فيلمها و سريالهاي خاهريم بگذرونم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سال آينده سال سختي در پيشه... خدا كمكمون كنه :)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://blogfa.com/Desktop/www.youtube.com/watch?v=E5-MyUdo_JA&quot;&gt;اين&lt;/a&gt; هم &lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://blogfa.com/Desktop/www.youtube.com/watch?v=E5-MyUdo_JA&quot;&gt;عيدي من&lt;/a&gt; &lt;/strong&gt;به دنياي مجازي... البته پارسال خيلي تو دهنم بود... سال خوبي هم شد. :) باشد كه امسال هم سالي نيك بشه :)&lt;/p&gt;&lt;hr width=&quot;100%&quot; size=&quot;2&quot; /&gt;پینوشت: درست کردمش شد 91 ولی راستش رو بخاید بنده موندم هنوز توی سال 88... یه جایی اون حوالی دارم پرسه میزنم هنوز! هنوز تو زنجیره سبز بین ولیعصر و ونک دارم قدم میزنم و لبخند میزنم... بقیه ش فقط یه کابوسه که یه روز تموم میشه و دوباره بیدار میشیم...&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;



</description>
<pubDate>Sat, 17 Mar 2012 09:47:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>proshatthegreat</dc:creator>
<guid>http://proshatthegreat.blogfa.com/post-370.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Persuit of Happiness</title>
<link>http://proshatthegreat.blogfa.com/post-369.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پرسید &quot;خوشحالی؟&quot;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نشسته بودم روبروی مانیتورم. آفتاب صاف میخورد توی چشمم و انعکاس صورتم را میدیدم توی شیشه مانیتور.&lt;br /&gt;انعکاس صورتم چشمانش را از آفتاب تنگ کرده بود، گوشه لبش را گاز گرفته بود و کمی از گردن درد اخم کرده بود... به نظر زیاد هم خوشحال نمیآمد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خودم اما... درنگ نداشتم از پاسخ... خوشحال بودم. مهم نبود که آفتاب چشمم را میزد، که خسته بودم و هفته‌ها بود خاب کافی نداشتم و مهم نبود که چشم‌انداز آینده‌م حتی یک میلیمتر از قبل بهتر نشده بود. حتی مهم نبود که تقریبن هیچکدام از رویاهایم (بجز یکی) برای تولدم به سرانجام نرسیده بود... و خب منصف باشم همان یکی برایم خیلی بیشتر از بقیه‌ش ارزش داشت... &lt;br /&gt;مهم این بود که نشسته بودم آنجا، آفتاب بود، سرمای هوا انقدر ملس بود که زندگی را تازه کند، و احساس سبکباری و خوشحالی میکردم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ویل اسمیت جایی در فیلم پرسوت آو هپینس به غور در مفهوم خوشبختی نشسته است که بنجامین فرانکلین میدانست که خوشبختی هرگز تمام و کمال بدست نمیآِید و برای همین در قانون اساسی امریکا نوشته در پی خوشبختی... و باز به این نتیجه رسیده بود که پی خوشبختی رفتن خودش خوشبختی‌ست...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پرسید &quot;خوشحالی؟&quot;&lt;br /&gt;چشمهای انعکاسم توی مانیتور برق زد، لبهایش خندید... &quot;خوش‌م... خوش&quot;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پینوشت: وبلاگ امید را بسته‌ند... دلم گرفت. امید را یازده سال هست که میشناسم. انگار بخشی از وجود مرا با آن وبلاگ بسته باشند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی پینوشت: یاد گرفته‌م که خوشحالی و شوربختی من ناشی از هیچ وضعیت محیطی نیست که در آن قرار دارم... ناشی از آدمها نیست... ناشی از درون خودم است... خودم و تنها خودم.&lt;/div&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 11 Feb 2012 21:53:20 GMT</pubDate>
<dc:creator>proshatthegreat</dc:creator>
<guid>http://proshatthegreat.blogfa.com/post-369.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رفتم که رفتم</title>
<link>http://proshatthegreat.blogfa.com/post-368.aspx</link>
<description>آخ... &lt;/p&gt;&lt;p&gt;من آدمی هستم که خبر نمیکنم دارم میرود... چمدان میبندد، بارش را برمیدارد، دم در نگاهی میاندازد به خانه، به خاطرات، در را میبندد... میرود پی کارش.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خودم میدانم طرفم له میشود... چه کنم... &lt;/p&gt;&lt;p&gt;من مصداق این&lt;a href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=dHfxbfFATU4&quot;&gt; آهنگ مرضیه &lt;/a&gt;هستم:&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small; text-align: justify; &quot;&gt;از من دیوانه بگذر&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small; text-align: justify; &quot;&gt; بگذرای جانانه بگذر&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;span style=&quot;text-align: justify; font-size: small; &quot;&gt;هرچه بودی هرکه بودم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center; &quot;&gt;&lt;span style=&quot;text-align: justify; font-size: small; &quot;&gt;بی‌خبر رفتم که رفتم ، رفتم ‌که رفتم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;آخرش... از من آزرده دل کی دگر بینی نشان؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Fri, 27 Jan 2012 23:38:39 GMT</pubDate>
<dc:creator>proshatthegreat</dc:creator>
<guid>http://proshatthegreat.blogfa.com/post-368.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رزلوشنهای ورود به سی و دو سالگی</title>
<link>http://proshatthegreat.blogfa.com/post-367.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;سی و یک سالگی سال خوبی بود برای. بگذریم که زمستانش سخت و طولانی گذشت... مثل همه سال قبلش... اما من الحیث المجموع؛ (سلام دوست نیکوسرشت پارسی پرستم) سالی بود که درش بزرگ شدم، مسئولیت زندگیم را بعهده گرفتم و فهمیدم حالا که مجبورم بیش از سی سال زندگی کنم باید راه جدیدی را انتخاب کنم و برای بازی کردن همیشه وقت هست و مهم این است که میانه راهی که میروی خوش باشی...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;جانِ کلام اینکه سال خوبی بود. سال تحولهای درونی بسیار... غربال شدن و غربال کردن و روراست بودن با خودم. دروغ نگویم به هیچ کدام از برنامه هایم برای امروزی که هست نرسیدم. نه خانه ای از خودم دارم. نه خیلی چیزهای دیگر... اما راستش آن موقع نمیدانستم که چه خاهد شد و مهمترین رزلوشنم این بود که صاف باشم با خودم و درک کنم چه میخاهم از زندگیم... و گمان کنم موفق هم بودم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;حالا سی و یک سالم تمام است... بگو چهارده ساعت دیگر، وارد سی و دو سالگی میشوم (سلام مامان جانِ دلم که هنوز فکر کرده بودی من سی ساله هستم) و بالاخره باید رزلوشن داشته باشم برای سی و دوسالگیم&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;اول اینکه بیشتر کار کنم. کمتر علافی&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;دوم اینکه بخودم اجازه بدهم خاسته های غیرمنطقیم را ابراز کنم و از شنیدن نه نترسم&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;سوم اینکه رهاتر باشم از بند تعلقات دست و پاگیر بعضی روابط انسانی&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;چهارم اینکه هوله تنی جدید بخرم برای خودم&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;پنجم اینکه عینک طبی و آفتابی بخرم برای خودم&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;ششم اینکه بروم ماساژ بگیرم بجای اینکه هی با ساناز بگوییم پوووف چقدر خوب بود ماساژ میگرفتیم. دستش را بگیرم ببرم ماساژ بگیریم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;هفتم اینکه یادم باشد هیچ چیز ماندگار نیست، هیچ چیز پایدار نیست و از دنیا لذت ببرم و منتظر آینده نمانم برای لذت بردن.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;هشتم اینکه فلش مموری بخرم برای خودم&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;نهم اینکه هفته ای دو ساعت فیلم ببینم از دنیا عقب نمانم&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;دهم اینکه یادم نرود دستبند/تسبیح سبزم ته جیبم است... که ببندمش دستم وقتی از در آن خراب شده بیرون میآیم که سبز بپوشم بیشتر... که یادم نرود، امید، امید و امید تنها راه بهبود است&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Fri, 30 Dec 2011 19:34:26 GMT</pubDate>
<dc:creator>proshatthegreat</dc:creator>
<guid>http://proshatthegreat.blogfa.com/post-367.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فردا روزی دو سال پیش</title>
<link>http://proshatthegreat.blogfa.com/post-366.aspx</link>
<description>ترسیده بودم... میرفتم و می‌آمدم و چراغهای سبز و قرمز و نارنجی را چک میکردم... چراغهای خاکستری عصبی‌م میکرد... &lt;/p&gt;&lt;p&gt;سکوت وحشتناک بود...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نشسته بودم میشمردم آدمها را، جلوی اسمشان چک میزدم (چک چک)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعضی از آن چراغها تا مدتها خاکستری ماند... بعضی از آن چراغها...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چراغ بعضی خانه‌ها هم دیگر روشن نشد... &lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعد از آن ششم دی ماه 88&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دستبندم را توی دستم فشار میدهم... نفسم را حبس میکنم و صدای آریا آرام‌نژاد توی گوشم میپیچد که &quot;&lt;a href=&quot;http://www.4shared.com/mp3/-daKHqWe/Aria_Aram_Nejad_-_Ali_Barkhiz.htm&quot;&gt;علی برخیز&lt;/a&gt;&quot; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;اما من علی نیستم... یک اهل کوفه‌م که نشسته است ماستش را میخورد! انگار نه انگار که...&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Mon, 26 Dec 2011 20:43:14 GMT</pubDate>
<dc:creator>proshatthegreat</dc:creator>
<guid>http://proshatthegreat.blogfa.com/post-366.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Love Actually</title>
<link>http://proshatthegreat.blogfa.com/post-365.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://proshatthegreat.persiangig.com/image/Untitled2.jpg&quot; style=&quot;width: 546px; height: 279px;&quot; /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot; style=&quot;direction: ltr;&quot;&gt;- It&apos;s my favourite time of day... driving you...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://proshatthegreat.persiangig.com/image/Untitled1.jpg&quot; style=&quot;width: 546px; height: 274px;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- It&apos;s the saddest part of my day... leaving you...&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 14 Dec 2011 22:51:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>proshatthegreat</dc:creator>
<guid>http://proshatthegreat.blogfa.com/post-365.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

