<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روزگاری یک پروشات...</title>
<link>http://proshatthegreat.blogfa.com/</link>
<description>مجبورم! میفهمی؟</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 24 Dec 2009 23:30:29 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>Green Ashoora</title>
<link>http://proshatthegreat.blogfa.com/post-281.aspx</link>
<description>اگر دو نوحه باشه که در هر حالی بدن من رو میلرزونه این دو نوحه است... شور بگیریم... همنوا شیم. برای عمویم حسین برای عمویم ابافضل و برای عاشورای این روزهایمان:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/file/160253864/cd480e66/ey_ahle_haram_miro_alamdar_nay.html?s=1&quot;&gt;ای اهل حرم میر و علمدار نیامد...&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;علمدار نیامد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سقای حسین سید و سالار نیامد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;علمدار نیامد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;----&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.4shared.com/file/177070577/69329e5b/Amme_babayam_kojast.html&quot;&gt;عمه بابایم کجاست؟&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گر نموده تشنگی قلب مرا عمه کباب&lt;BR&gt;من نمی خواهم در این دشت بلا یک قطره آب&lt;BR&gt;جای آب و جای نان عمه به من فرما جواب&lt;BR&gt;جای آب و جای نان عمه به من فرما جواب&lt;BR&gt;ده به من یک پاسخی عمه تو از بهر خدا&lt;BR&gt;ده به من یک پاسخی عمه تو از بهر خدا&lt;BR&gt;عمه بابایم کجاست&lt;BR&gt;عمه بابایم کجاست&lt;BR&gt;عمه بابایم کجاست&lt;BR&gt;عمه بابایم کجاست&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Dec 2009 23:30:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=proshatthegreat&amp;postid=281</comments>
<dc:creator>proshatthegreat</dc:creator>
<guid>http://proshatthegreat.blogfa.com/post-281.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Vacate Your Life</title>
<link>http://proshatthegreat.blogfa.com/post-280.aspx</link>
<description>خسته ام. نه از این خستگیهای جسمی... از خستگیهایی که خودشان وسط شادی کوچک یک روز نشان میدهند. از آن دسته خستگیهایی که وقتی که اطرافت همه لبخند میزنند و تو را که نگاه میکنند انرژی میگیرند و بیشتر و بازتر لبخند میزدند، میآید سراغت. که یکباره دلت میخواهد همه چیز را رها کنی از در بدوی بیرون و فرار کنی... بروی یک گوشه که خودت باشی و خودت!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نیاز دارم که تهی شوم... زندگی ام را تهی کنم از آدمها، از خاطره ها، از اندیشه فردا. باید یک جایی باشد که زمان درش متوقف بشود. حضور آدمها درش متوقف بشود. که آدم بنشیند و برای خودش وقتش را به بطالت بگذارند. شب و روزش را از طلوع و غروب خورشید بفهمد. صدا و چهره که هیچ، بوی هیچ آدمیزاده ای هم به مشامش نرسد...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;باید یک جایی باشد که آدم موبایل و تلفن و اینترنتش را بگذارد در کوزه و در دنیا را ببندد و بنشیند برای خودش کتاب تورق کند. گاهی چند کلامی برای خودش بنویسد. گاهی برای خودش ساز بزند. و اگر دلش خواست تمام روز نیم برهنه روی یک ننو تاب بخورد!&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Dec 2009 09:38:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=proshatthegreat&amp;postid=280</comments>
<dc:creator>proshatthegreat</dc:creator>
<guid>http://proshatthegreat.blogfa.com/post-280.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Westlife: Where We Are</title>
<link>http://proshatthegreat.blogfa.com/post-279.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://www.fwi.co.uk/assets/getAsset.aspx?ItemID=3800842&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دِ آخه &lt;a href=&quot;http://westlife.com&quot;&gt;نامسلمونا&lt;/a&gt;! واسه چي اينقده خوب ميخونين؟ واسه چي هي همه درد اين مدته رو يك هو بي هوا ميكنيد تو چشم آدم؟ مگه خودتون دل نداريد؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دِ آخه خدا بگم چيكارتون نكنه... نميگيد آدم نصفه شبي بايد بلند بشه توي دستشوري هق هق كنه كه خواهريش بيدار نشه؟ نميگيد آدم قلبش وا ميسته؟ نميگيد خدا اين صدا رو داده كه لذتش رو بديد به ما نه اينكه از اين رو به اون رومون كنيد؟&lt;br /&gt;آخه مارك! عزيز دلم قربون اون چشماي آبيت! نميگي يك نفس &lt;a href=&quot;http://www.0111team.com/M/A/Westlife/192/05%20-%20Talk%20Me%20Down.mp3&quot;&gt;تاك مي داون&lt;/a&gt; ميخوني خب آدم نفس كشيدن يادش ميره؟ نميگي آخه اون شين برميداره ميگه &lt;a href=&quot;http://www.0111team.com/M/A/Westlife/192/04%20-%20Shadows.mp3&quot;&gt;آي ويش ايت واز يو&lt;/a&gt;... بعد آدم ضعف ميكنه تو تاكسي؟&lt;br /&gt;خدا پدر و مادرتون رو بيامرزه... شب كريسمسي &lt;a href=&quot;http://samy0111.blogfa.com/post-261.aspx&quot;&gt;درسته اين كارا&lt;/a&gt;؟ درسته اوقات مردم رو تبديل كنيد به جهنم خاطره ها؟&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Dec 2009 08:20:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=proshatthegreat&amp;postid=279</comments>
<dc:creator>proshatthegreat</dc:creator>
<guid>http://proshatthegreat.blogfa.com/post-279.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>In Spite of a Thank You Note</title>
<link>http://proshatthegreat.blogfa.com/post-278.aspx</link>
<description>هر آدمي در زندگيش به يكي دو تا آدم احتياج دارد كه وقتي بعد از يك مدتي صدايشان را ميشنود پشت خط بفهمد كه تنها نمانده!&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Dec 2009 09:59:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=proshatthegreat&amp;postid=278</comments>
<dc:creator>proshatthegreat</dc:creator>
<guid>http://proshatthegreat.blogfa.com/post-278.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Something Green</title>
<link>http://proshatthegreat.blogfa.com/post-277.aspx</link>
<description>یک. تا قبل از &lt;span style=&quot;color: rgb(0, 102, 0);&quot;&gt;موج س.ب.ز&lt;/span&gt;، سبز را دوست داشتم اما شید&lt;sup&gt;1&lt;/sup&gt; های &lt;span style=&quot;color: rgb(102, 204, 0);&quot;&gt;چمنی&lt;/span&gt; و &lt;span style=&quot;color: rgb(102, 102, 0);&quot;&gt;زیتونی&lt;/span&gt; و &lt;span style=&quot;color: rgb(0, 51, 0);&quot;&gt;یشمی&lt;/span&gt; را ترجیح میدادم. سبز &quot;&lt;em&gt;سیدی&lt;/em&gt;&quot; یا به قول یک دوستی زمردی را بندرت&lt;em&gt; زیبا &lt;/em&gt;میدانستم و فقط محرمها گاهی شال سبزی دور گردنم میانداختم و گاهی هم مچبندی سبزی داشتم که رفته بود مشهد، کربلا و مکه و برای امتحان متوسل میشدم بهش... این بود تا یک سیدی شالش را انداخت بر دوش یک سید دیگری و بقیه داستان را که میدانید...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دو. از آن طرف هم علامت &lt;strong&gt;&lt;em style=&quot;color: rgb(51, 153, 0);&quot;&gt;V&lt;/em&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 153, 0);&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;را یک چیز جوادی میدانستم که مردم توی تلویزیون بهم نشان میدهند. معنای ویکتوری برایم نداشت. برایم یادآور روزهای جنگ بود که دلهای کوچکمان نمیدانست که چرا باید بترسد از موشکهایی که روی شهرش ریخته میشد... یادم هست بار اول که یک دوستی برایم تعریف کرد که چند ساعت توی خیابان با وی دست راستش بالا در سکوت راه رفته فکر کردم یعنی چه! رویم هم نشد بپرسم چرا وی!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سه. کسانی که من را دیده اند میدانند اهل مُد و فشن نیستم. کلا یک آدم هپلی هستم در اشل فوق راحت طلب تهرونی! فشن استیتمنت خودم را دارم (که البته با هیکل مافوق ماموتم هم باید همین طور باشد :D). و برایم هیچ وقت مهم نبوده که چه رنگی کی و کجا مد شده است و چه لباسی را همه میپوشند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چهار. حالا اما برایم مهم است که &lt;span style=&quot;color: rgb(51, 153, 0);&quot;&gt;&lt;strong&gt;سبز&lt;/strong&gt; &lt;/span&gt;بپوشم. خوشحالم که محرم هست و شال سبزم را دارم. حالا مثل همان &lt;strong&gt;&lt;em&gt;جوادها&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; توی همه عکسهایم یک علامت وی هست که یا خودم یا کس دیگری نشانش داده ایم. حالا پیرو مد شده ام و خوشحالم!&lt;/p&gt;&lt;hr width=&quot;100%&quot; size=&quot;2&quot; /&gt;&lt;sup&gt;1&lt;/sup&gt; shade&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 13 Dec 2009 14:08:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=proshatthegreat&amp;postid=277</comments>
<dc:creator>proshatthegreat</dc:creator>
<guid>http://proshatthegreat.blogfa.com/post-277.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>One of These Days</title>
<link>http://proshatthegreat.blogfa.com/post-275.aspx</link>
<description>یکی از همین روزها همه آن پله های ممنوعه را میدوم تا طبقه تو! و هیچ کِر&lt;sup&gt;1&lt;/sup&gt; هم نمیکنم که همسایه هایت از پشت پنجره های با پرده پوشیده شده و از چشمی درهایشان مرا میپایند!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یکی از همین روزها، در حالی که هنوز نفس نفس میزنم از دویدن آن همه پله بالا، چمدانم را رها میکنم کنار در و خودم را پرتاب میکنم در آغوشی که هنوز شگفتزده است از جسارت حضور بی پروایم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یکی از همین روزها، رها میکنم مان از قید و بند پیچیدگیهای بی انصاف هر رابطه... پالتویم را میاندازم روی کنسول کنار در و به خوش آمدگوییت نوینگلی&lt;sup&gt;2&lt;/sup&gt; لبخند میزنم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یکی از همین روزها، از خواب بیدار میشوم و تو هنوز هم رفته ای...&lt;/p&gt;&lt;hr width=&quot;100%&quot; size=&quot;2&quot; /&gt;&lt;p&gt; care&lt;sup&gt;1&lt;/sup&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;sup&gt;2&lt;/sup&gt; Knowingly&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Dec 2009 19:40:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=proshatthegreat&amp;postid=275</comments>
<dc:creator>proshatthegreat</dc:creator>
<guid>http://proshatthegreat.blogfa.com/post-275.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Second Thoughts</title>
<link>http://proshatthegreat.blogfa.com/post-274.aspx</link>
<description>این&lt;a href=&quot;http://proshatthegreat.blogfa.com/post-272.aspx&quot;&gt; &quot;هنوز&quot; &lt;/a&gt;رو یادتون هست؟ یک جواب دیگه هم داره:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- من &lt;em&gt;هنوز &lt;/em&gt;دوستت دارم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;+ &quot;&lt;em&gt;هنوز&lt;/em&gt;&quot; برا من وقتی مُرد که بهت التماس کردم و نیم نگاهی نکردی و رفتی!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 18:28:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=proshatthegreat&amp;postid=274</comments>
<dc:creator>proshatthegreat</dc:creator>
<guid>http://proshatthegreat.blogfa.com/post-274.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://proshatthegreat.blogfa.com/post-273.aspx</link>
<description>&lt;div class=&quot;Nth&quot;&gt;آواره هستم بين آينده هاي متعددي كه هيچ يك را نميتوانم داشته باشم&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 08 Dec 2009 12:14:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=proshatthegreat&amp;postid=273</comments>
<dc:creator>proshatthegreat</dc:creator>
<guid>http://proshatthegreat.blogfa.com/post-273.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Turned Around</title>
<link>http://proshatthegreat.blogfa.com/post-272.aspx</link>
<description>- من &lt;em&gt;هنوز &lt;/em&gt;دوستت دارم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این جمله دو تا جواب داره:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;+ این &lt;em&gt;هنوز&lt;/em&gt; از کی شروع شده ما بیخبریم؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یا&lt;/p&gt;&lt;p&gt;+ حالا خیلی کار داره تا واسه ما &lt;em&gt;هنوز&lt;/em&gt; شروع بشه!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 07 Dec 2009 16:04:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=proshatthegreat&amp;postid=272</comments>
<dc:creator>proshatthegreat</dc:creator>
<guid>http://proshatthegreat.blogfa.com/post-272.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Someone else&apos;s Dream</title>
<link>http://proshatthegreat.blogfa.com/post-271.aspx</link>
<description>بعضی رویاها، رویاهای ما نیستد اما وقتی کمترین انتظارشان داری میآیند دم در چشمخانه ات و رژه میروند!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پیش میآید که آدم خودش را میبیند که سرخوش از سر کوچه میپیچد داخل، نان باگت و بروتشنش داخل این پاکتهای کاهی زیر یک بغلش است و بطری شیر و خردریزهای دیگر توی آن یکی دستش، کیفش را داده عقب روی شانه اش و قدمهایش را با ریتم آهنگ توی گوشش تنظیم کرده، یادش هم بوده که برای ویلونیست سر کوچه به شکرانه موسیقی خوبش چند تا سکه گذاشته باشد.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بعدتر لابد خودش را نگاه میکند که چطور با وجود هدفون توی گوشش با آقای همسایه - که در را برایش باز کرده- خوش و بش میکند و وقتی وارد آسانسور میشود اول یک نگاهی به خودش میکند و بعد بارها را میگذارد زمین و از اعماق کیفش کلیدش را با آن عروسک داغان متصل بهشان در میاورد و دوباره بارها را مرتب توی بغلش جا میدهد حداقل اینقدری که در فاصله در آسانسور و در خانه توی راهرو ولو نشوند! &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;در را که باز میکند وسایل را میگذارد روی میز کنار در، پالتو اش را پرتاب میکند روی مبل. هدفونها را در میآورد، کنترل ضبط را برمیدارد و موسیقی در هوای خانه جاری میشود. دست و صورتش را که شست و لباسها را مرتب کرد، خریدها را میگذارد سرجایشان، قارچها را میشورد، کلم بروکلیها را تمیز میکند، بطری نوشیندنی اش را درمیاورد، سیر و پیاز را حلقه میکند که بخواباندشان توی خمیر بنیه... بعد میز شام را میچیند برای ...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;به اینجا که رسید اما آدم باید دکمه پاز را بزند، شاید هم استاپ را، گاهی حتی باید سین بای سین&lt;sup&gt;1&lt;/sup&gt; همه را دیلیت کند. و یادش بیاید که این زندگی یک نفر دیگر است.. که یک نفر دیگر ممکن است آن سر دنیا بیاید خانه، پالتو اش را پرت کند روی مبل و شروع کند به شام درست کردن و بعد آخر شب که دارد جلوی تلویزیون با کتاب نیم خوانده جلویش چرت میزند خودش را ببیند که از سربالایی خانه شان میرود بالا و اف اف را میزند و مادرش میگوید بله و او خسته میگوید باز کنید و بعد در خانه را که باز میکند بوی قورمه سبزی محوی تو هوا هست و خانه تمیز و مرتب است و ... بعد باید یادش باشد که دکمه پاز رویایش را بزند و به زندگی یک نفر آن سر دنیا فکر کند که...&lt;/p&gt;&lt;hr width=&quot;100%&quot; size=&quot;2&quot; /&gt;&lt;sup&gt;1&lt;/sup&gt; scene by scene&lt;br /&gt;&lt;p style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 05 Dec 2009 16:57:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=proshatthegreat&amp;postid=271</comments>
<dc:creator>proshatthegreat</dc:creator>
<guid>http://proshatthegreat.blogfa.com/post-271.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
