تبليغاتX
روزگاری یک پروشات
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387
اندر حکایت آن سه تن که در سفر بودندی

د رروایت است که به تاریخ خامس از ماه دوم سنه ۸۷، شيختنا ساناز ، مولاتنا خواهري و يك عدد نازدارالملوك پروشات كبير به راه افتادني به سير سفر سواحل خزري و جنگلهاي البرز...

در خبر است كه در راه سرعتشان از ۶۰ بيشتر نگرديدي  و شيطنت ننمودندي تا به كلاردشت اندر آمدني... و بس خوردني با ايشان بود آنچنانكه با تمام قوا خوردندي و باز باقي بود در هنگام برگشت.

و باز در خبر است كه به روز جمعه به نشتارود شدندي از براي زيارت دريا و به نمك آبرود رفتندي و گوشت چنجه به نيش كشيدني بي نان! كه نان فراموش نموده بود نازدارالمولوك.... و باز در خبر هست كه همه شب آتش برافروختندي و كباب بلمباندني!

از عجايب سفر مربايي بود بس خوشمزه كه شيختنا فرمودند كه آلو باشد و ما در عجب بوديم و پزنده بشارت داد كه مرباي ازگيل است... و نازدارالملوك خرسند گرديدي و پزنده به تحفه يك شيشه مربا بديشان دادندي! (ساناز خانوم مربا بي مربا ها! مامانم برش داشته به ما نميده! من ميرم پيداش ميكنم سهمت رو هاپولي ميكنم.)

به روز شنبه گروه سه بازگشت پيروزمندانه خويش را آغاز نموده و گام در راه نهادندي و به خير با مقادير متنابهي خوراكي به منزل رسيدندي و قس عليهذا!