
نشسته ایم در محل کارمان و از فرط بیکاری چای بلع میکنیم در حالی که یک دستمان به کیبورد است و دست دیگرمان در فایلها بدنبال چیزهای دیگر!!! میگردد که مولاتنا خواهری تماس میگیرد که چه نشسته ای!!!! آنی دالتون اروحنا فدا از تو نام برده در وبلاگش!
ما را میگویی! سه فاز که سهل است چهار فاز میپرانیم و تبدیل میشویم به یک عدد مجنون بی لیلی و میرویم میببینیم که بله!!! افتخار داده اند دعوتمان کرده اند به بازی! بعد توی دلمان میگوییم برویم به شیختنا ساناز و بانوی نویسندگان شانتال فخر برفوشیم (بفروشیم) در بلاگمان که ببینند ما را چقدر تحویل میگیرند!!!! ![]()
اما آرزوهای محال ما:
(اون خونه یکی از آجراش همین آرزوهای محال است)
۱- یک کلبه سنگی داشته باشم ته دنیا!
۲- توی دنیا جنگ و بدبختی نباشد!
۳- روی ماه زندگی کنم!
۴- جادوگر بشوم!
۵- نویسنده خوبی بشوم!
۶- موسیقیدان بشوم!
۷- ساناز یک کمی بدجنس بشود! و اینقدر مهربان نباشد!
بعد هم دعوت میکنم از ساناز، شانتال، امید، مجی، عمو سهیل، سان و خانوم الهه وجاهت سابق!!! که در بازی شرکت کنند!
پینوشت: اینکه آنی رو از کجا میشناسم... یا اون من رو میشناسه یه راززززززهههههههه! اما همین قده بدونین پارتی بازی بوده اسم من رو نوشته!