![]() |
![]() |
|
| مجبورم! میفهمی؟ |
|
آرزو نکن! سرت میاد!
:) |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آبان 1388ساعت 9:19 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
کسی یک شغل برای یک فارغ التحصیل MBA با وضعیت نسبتا خوب درسی، تسلط کامل به زبان انگلیسی، تسلط و علاقه به کار با کامپیوتر و قابلیت کامینویکیشن و ایجاد حلقه ارتباطی سراغ نداره؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 9:51 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
يعني ارزش يك آدم گيج و ملنگ در يك سيستم دولتي از ارزش آدمي كه سرش رو بالا ميگيره و به كارش مطمئنه بالاتره!!!!!
من يك آدم حسود شديد هستم! سكوت! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 1:45 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
گاهي بايد نشست كه خوشبختي خودش، خودش را از لاي قاب پنجره بكشد تو و با آفتاب كف اتاق پهن شود. بعد بايد يك ماگ گنده را پر از چايي و حرفهاي نگفته كرد و كنار پنجره نشست و تا ابد موسيقي گوش كرد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 3:17 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
اين يك مكالمه واقعي است بين من و نيكولاس!
- خيلي دلم ميخواد برم توي دفترش. بشينم و توي چشماش زل بزنم و بگم من از هفته آينده نميام! بعد بلند شم برم پايين. در ماشين رو باز كنم بشينم بغل دست يكي و بهش بگم برو! و اون تا آخر دنيا بره! توي سكوت و ديگه برنگردم! يعني همه چيز رو بگذارم و برم! + آدم براي اينكه "همه" چيز رو بگذاره و بره بايد قبلش "همه" چيز رو داشته باشه! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 1:53 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
گوش ماهي ها
اجسام نارنجي رنگ و خيلي چيزهاي نگفته ديگر! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 2:30 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
کبودی دست خوب میشود... بگو با کبودی دل باید چه کرد؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 5:41 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
بعضی وقتها آدم به زور بیست میگیرد! غیر منتظره بود! شوک شدم!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط پروشات |
|
|
باز به غیرت او که با حال بدش بعد التماسهای بسیار گوشی را برمیدارد و به گریه هایم گوش میدهد مثل دوستی که همیشه بوده است و برای همین عزیز است
و حاشا به غیرت تو که حتی نخواستی ببینی به چه حالی از آن کوچه گذشتم! |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آبان 1388ساعت 6:4 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
آدمها دو دسته اند:
یا قربانی دوست داشتن یکطرفه هستند. یا قربانی دوست داشته شدن یکطرفه... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آبان 1388ساعت 6:1 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11:17 قبل از ظهر توسط پروشات |
|
|
امروز جای همه سبز رفته بودیم جهت تمرین سر صحنه! تمرین با لباس و دکور ها! یعنی رفتیم توی همان سالن 60 نفره و دادیم برایمان پرژکتور گنده را روشن کردند و تمرین کردیم!
زیاد امیدی بهمان نیست! من که رسماً ده دقیقه دومم را سمبلکاری میکنم و احسان جان هم تند تند حرف میزنند! ولی در مجموع تمرین خوبی بود... یک میزان زیادی خندیدم و شکلک درآوردیم. فقط اسلاید آخر را نوشته ایم سبز باشید که باید عوضش کنیم! یک شعری چیزی پیدا کنیم! :) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 5:49 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
بايد يك پست بنويسم كه چرا هر دختري بايد در زندگي اش يك "دوست" از نوع "هي" داشته باشد كه بتواند همه گند زدنهاي زندگي اش را به او گزارش بدهد و او هم بخندد و آرامش كند!
بعد آن "هي" مذكور به طرز دقيقي بزند توي هدف و برايش بگويد اين آدمي كه تو دنبالش هستي بايد داراي مشخصات الف و ب و پ باشد كه طبعا خودش نه فقط آن خصوصيات را قبول ندارد حتي گاهي هم به چشم چيزهاي عجيب و غريب و از نوع حرص مال دنيا بهشان نگاه ميكند! بعد هم همان "هي" مذكور برگردد و بگويد "باز كه خراب كردي" وقتي آدم آن مشخصات الف و ب و پ را از دست ميدهد! "هي" مذكور عزيز زندگي ام از بودنت متشكرم! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 1:16 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
در راستاي نزديك بودن 888/8/8 - قرار بود بعضي اتفاقها در آن بيوفتد - بنده تصميم دارم يك سي دي آهنگ رقصي عروسي درست كنم و خيرش را هم ببينيم! و در عروسي *ياران* (اشاره به پريس/آرمان ، پگاه/مجي و الهام/نويد از اهم واجبات است و لاغير) با آن يك كمي جنبش كنيم! جنبش سبز نه ها... آن يكي جنبش!
ليست وارده براي سي دي مذكور به شرح زير است و يك عدد ات ساين هم اولش هست! كپي رايت دارد برادر من! استفاده غيرمجاز نكنيد ها! 1- واسونك - شهلا سرشار 2- سبزه كشمير - حسين همدانيان 3- شاه دوماد - ويگن 4- آهو فراري - ويگن 5- سپند گل (لري) 6- رشيد خان (خواننده اش رو نميدونم) 7- كج كلا خان - گوگوش 8- عزيز بشين بكنارم 9- كيه كيه در ميزنه 10- بابا كرم - ويگن ... آهنگ ديگه اي كه خاطره برانگيز و محلي باشه چي داريم؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 3:22 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 8:39 قبل از ظهر توسط پروشات |
|
|
الان *هاگ* لازم شده ام! نه از اين هاگهاي معمولي كه هم را بغل ميكنيم يعني خيلي چيكي و كلوز هستيم و اين اراجيف ها! نه! از اين هاگ ها كه توي 20 سانت طويل و عريض گم ميشوي و قرار ميگيري! بعد ميشود كه همه دنيا توي همان هاگ گم بشود! بعد زمان انقدر متوقف است كه نميتواني از كشدار بودن و استرچ شدن اين هاگ به همه جنبه هاي زندگيت جلوگيري كني! دلم از همين هاگها ميخواهد! صاحب هاگ خودش بيايد خودش را معرفي كند! :) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 3:24 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
خوب ديگه خيالم راحته كه امروز نميبينمت! ديشب خوابتو ديدم!
:) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 8:57 قبل از ظهر توسط پروشات |
|
|
سام آو يو ريسيود ديس سانگ يستردي! بقيه هم كه اين رو ديشب براشون نفرستادم ميتونن لذتت ببرن!
:) A few questions that I need to know how you could ever hurt me so I need to know what I've done wrong and how long it's been going on Was it that I never paid enough attention? Or did I not give enough affection? Not only will your answers keep me sane but I'll know never to make the same mistake again You can tell me to my face or even on the phone You can write it in a letter, either way, I have to know Did I never treat you right? Did I always start the fight? Either way, I'm going out of my mind all the answers to my questions I have to find My head's spinning Boy, I'm in a daze I feel isolated Don't wanna communicate I'll take a shower, I will scour I will rub To find peace of mind The happy mind I once owned, yeah Vexing vocabulary runs right through me The alphabet runs right from A to Z Conversations, hesitations in my mind You got my conscience asking questions that I can't find I'm not crazy I'm sure I ain't done nothing wrong, no I'm just waiting 'Cause I heard this feeling won't last that long Never ever have I ever felt so low When you gonna take me out of this black hole? Never ever have I ever felt so sad The way I'm feeling yeah, you got me feeling really bad Never ever have I had to find I've had to dig away to find my own peace of mind I've Never ever had my conscience to fight The way I'm feeling, yeah, I just don't feel righ I'll keep searching Deep within my soul For all the answers Don't wanna hurt no more I need peace, got to feel at ease Need to be. Free from pain - going insane My heart aches, yeah Sometimes vocabulary runs right through my head The alphabet runs right from A to Z Conversations, hesitations in my mind You got my conscience asking questions that I can't find I'm not crazy, I'm sure I ain't done nothing wrong I'm just waiting 'Cause I heard this feeling won't last that long Never ever have I ever felt so low When ya gonna take me out of this black hole? Never ever have I ever felt so sad The way I'm feeling yeah, you got me feeling really bad Never ever have I had to find I've had to dig away to find my own peace of mind I've Never ever had my conscience to fight The way I'm feeling, yeah, I just don't feel right x4 You can tell me to my face, You can tell me on the phone, Uh, You can write it in a letter, babe 'Cause I really need to know You can tell me to my face You can tell me on the phone Uh, You can write it in a letter, babe 'Cause I really need to know You can write it in a letter, babe You can write it in a letter, babe |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 3:49 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
سوالي كه پيش آمده الان براي من اين است كه در عرض يك روز دو بار زمان دفاع را تغيير دادن از عهده چه كسي بر ميايد جز....؟
به هر حال بعد از كش و قوس فراوان روز دفاع تعيين شد: يكشنبه ساعت 11 صبح، سالن 60 نفره سازمان مديريت صنعتي! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 2:6 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
از من میپرسند عاشق شدی؟ من یک لبخند از این دو نقطه دی ها میزنم و میگم کی نشده! دوباره میپرسن: نه عاشقی؟ من یک لبخند یک نموره گشادتر میزنم که "من کی تا حالا بوده که عاشق نبوده باشم؟" و این طوری باب صحبت در مورد خصوصیترین احساس زندگی فردی رو میبندم. حالا بگو ببینم... عاشق شدی؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم آبان 1388ساعت 5:55 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
چهارشنبه روز سرنوشته... روز سرنوشت!
ترسناكم از آخرش! |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم آبان 1388ساعت 3:19 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
حالا که مراعات نمیکنی و میای به خوابم!!!!! حداقل دیگه یک کاری کن صورتت، نگاهت، لبخندت همش توی نظرم نباشه!
آخه بی انصاف من چه جوری باید گت اور یو کنم! |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم آبان 1388ساعت 6:28 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من این قالبم رو دوست ندارم که!
|
| پیوندهای روزانه |
|
صحرای رز آبدارخونه سایت کتابخونها سان خان داداشم... امیدم... حاج علی سان روزنویسهای یک فیزیک دان جزیره تنهایی ساناز خانوم گل آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|