![]() |
![]() |
|
| مجبورم! میفهمی؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 9:40 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
چرا معتقدم مجرد بودن خانمها با آقایان فرق میکند؟
:) وقتی مجرد هستی کسی جدی ات نمیگیرد. وقتی میخواهی با همکار مردت رفتار کنی باید مراقب باشی که رفتارت بوی * دعوت* ندهد. باید فراموش نکنی که حلقه ات را دست چپت کنی مبادا چپ نگاهت کنند. باید مراقب باشی در خیابان لبخند نزنی و با خودت زمزمه نکنی. باید مراقب باشی که لباس عروس نگاه نکنی، در مورد بچه حرف نزنی، به خرید وسایل منزل علاقه نشان ندهی که شروع به گمانه زنی در مورد شوور آینده ات نکنند! باید مراقب باشی که با کسی زیاد صمیمی نشوی! یعنی اصولا امکان ندارد که به کسی نزدبک باشی و هر روز نپرسند که خب *بوی فرندت* چطور است. و تو هی توضیح بدهی که بابا جان این دوست من سرش جای دیگری گرم است! مرا میخواهد چه کار! باید نگاه ها و پچ پچهایشان را تحمل کنی که بیچاره زشت است و بیعرضه است و هزار چیز دیگر که نتوانسته کسی را تور کند! اگر کسی از تو تقاضا دوستی یا ازدواج کرد و ردش کردی به تو میگوید که از کجا بهتر از من پیدا میکنی؟ بعد تو با دهان باز پاسخ میدهی که دنبال کسی نمیگردی و یک لبخندی به تو میزند در اشل: دروغگووووووووو! (اعتماد به نفس هم ماشاالله در اشل قهرمان المپیک) خلاصه برای بازی در دنیای مردانه باید متاهل باشی یا حداقل وانمود کنی متاهلی! اما اگر هم متاهل باشی دیگر حوصله بازی نداری! فکر و ذکرت درگیر همان یک آدم میشود. همه علاقه ات را میگذاری پای آن یک نفر! موقع بیرون رفتن میگویی من باید زود برگردم که به .... برسم. (وقت مجردی میگفتی از کرفیو پدرم گذشته است وقت متاهلی از کرفیوی شوهر میگذرد) و... راستش دیگر تمام شد! غرها را میگویم! شما بروید زندگیتان را کنید. ما هم به راه خودمان ادامه میدهیم. مرسی! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 5:44 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
مگه نگفتی دیگه بسه؟ مگه نگفتی نه؟
پس برو راحتم بذار! هر شب نیا به خوابم! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 5:6 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
تا این یکی هم مثل قبلی وارد مرحله خین و خین ریزی نشده بگم: بابا اینا یک سری نظریه است. اشاره اش به شخص خاصی نیست! به خصوص به بعضیها که دوستشون دارم و خیلی عاقلن و دارن ازدواج میکنند و فکر میکنم که از ایده آلترین ازدواجهای دور و بریهام هست! (پریس فکر نکنی تو رو میگم ها!!! نه خیر ! آرمان جان رو میگم) دختر گلم میخوای ازدواج کنی؟ فکر میکنی همین که رفتی زیر یک سقف این آقای خوش تیپی که هر روز با کت و شلوار آرمانی میاد دنبالت و در رو باز میکنه و هزارجور عطر و ... میزنه و تا نصفه شب توی موبایلت آهنگ برنادت میخونه همینطوری میمونه؟ وقتی بهت میگن یک روز زندگی آینده ات رو تصویر کن فوری این میاد توی ذهنت که از سر کار برمیگردی، تا شازده برسه براش یک خوراک خوشمزه میپزی (حالا مثلا آنتروکت با بروکلی کنارش و سبزیجات پخته شده) وقتی داری سیب زمینی سرخ میکنی و غذا رو آماده میکنی یک آهنگ ملایمی در اشل اولد سانگ توی پس زمینه میخونه. بعد تا غذا آماده شه تو هم دوش گرفتی خونه رو مرتب کردی و دیگه وقتشه که شازده برسه. زنگ در رو بزنه. تو بری استقبالش خریدهاش رو ازش بگیری. ببوسیش. کتش رو دربیاری. تا بره دوش بگیره میز رو براش بچینی. دو تا شمع روشن کنی. آهنگ آرومی بگذاری. شام بخورید. با اون آهنگه برقصید. بعد شاید یک کمی فیلم ببینید و وقتی پای دیدن فیلم خوابت برد بغلت کنه ببرت توی تخت. شاید هم تصور کنی که صبح بیدار شده و صبحانه رو آماده کرده و ماشین رو گرم کرده که توی برف مبادا سردت بشه که برسوندت سرکار. متاسفم! نمیگم این بالاییها اتفاق نمیافته اما: صبح باید زودتر بیدار شی! صبحانه رو درست کنی! وقتی آقا هنوز خوابه دوش بگیری! آماده بشی! بیدارش کنی صبحانه رو که تند تند میل کردید. ظرفهات رو بشوری تا آقا آماده بشه و بیاد پایین تو رو ببره سر کوچه که بقیه راه رو خودت بری! بعد که برمیگردی خونه مهم نیست که چقدر خسته ای! باید سر راهت خرید کنی چون شرط میبندم آقا یادش نمیمونه که شیر کم چرب بخره و یادش نیست که صبح آخرین نون توی فریزر رو بلعیده و نمیدونه که میوه ندارید! باید یادت باشه که لباسهات رو نریزی روی مبل بلکه باید بذاریشون توی کمد. بعد باید خریدها رو جا به جا کنی. میوه ها رو بشوری. فکر کنی که شام چی بپزی که تازه نخورده باشید و هر دو دوست داشته باشید. در حالی که داری شام آماده میکنی باید حساب کتاب کنی که تا آخر ماه چقدر خرج دارید. اگه میخوای با مامانت یا مامانش حرف بزنی باید تا قبل از اومدنش باشه. باید نگاه کنی که لباسهای چرک چقدر شده و میخواد ماشین روشن کنی یا نه. بعد چایی بذاری که وقتی رسید خسته نباشه. آقا از در که میاد تو خسته است. عصبیه. خرید کرده اما میوه هایی که خریده به لعنت خدا نمیارزه. باید فکر کنی که میتونی ترشی بندازی یا مربا بپزی باهاشون یا باید برن برای آبگیری. بعد باید هول هول شام رو بکشی و ازش بپرسی چه خبر. اون هم یک کله تکون بده که هیچی. وقتی دارید شام میحورید و تو داری از روزت تعریف میکنی اون بیهوا فقط یک نگاه گنگ بهت کنه. بعد بره تلویزیون رو روشن کنه و در بهترین حالت یا فوتبال ببینه یا اخبار! تو هم بپلکی توی خونه و خرده ریز کار کنی. یک وقت بیای ببینی که تلویزیون روشنه، دور و برش پر از پوست تخمه است و خودش خوابه. و هرچی صداش میکنی جواب نمیده. بعد باید بری یک پتو بیاری بکشی روش و خودت بری توی تختت و شاید یک دوخطی برا دل خودت کتاب بخونی. یک روز میبینی که دو هفته است 20 کلمه هم باهم حرف نزدید! یک ماهه حتی نپرسیده حالت خوبه. نمیگم این زندگی بده. میگم این زندگی یعنی همین روزمرگی! یعنی همین روال. نباید توقع داشته باشی که رفتی توی زندگی همش رومانس باشه. همش به حرف تو باشه. نباید توقع داشته باشی نازت رو بخرن و قربون صدقه ات برن. یادت هم نره. ما از زندگی بقیه فقط همون یک روز بالا رو میبینیم که رومانس خونشون میزنه بالا و روماننیک بازی در میارن. ما روزمره شون رو نمیبینیم. خودت رو باهاشون مقایسه نکن! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 4:2 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
اول یک توضیحی بدم:
من یک سری نکته در مورد تاهل و تجرد توی ذهنم بود که با اون بخش تلخ و زهرمارش شروع کردم تا برسم به سر خوشمزه اش! این بخش هم جزو بخش زهرماره هنوز! به جان خودم قصدم اصلا توهین به کسی نبود! به خودتون نگیرید! دارم یکسری درد رو میگم. یک سری چیزهایی رو که میبینم این روزها... همین! وگرنه من که شاهد یک زندگی عاشقانه هستم معلومه که خیلی هم طرفدار تاهل آقایون باشم! بعد هم به قول یک دوستی یک لبخند همسر محترمه گاهی به همه خوشیهای دنیا میارزه! یکبار داشتم دوستی رو تهدید میکردم که مریض میشم باید بیایی ازم نگهداری کنی و .... (در مورد تنها زندگی کردن و...) به من گفت این قشنگترین چیزیه که میتونه بهش فکر کنه: مراقبت کردن از کسی که دوستش داره! فقط من اون آدمه نیستم! :) اینا رو نوشتم ناظر به این پست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 3:23 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
این پست رو خوندم و دلم خواست که نگاهی زنانه بهش کنم. نگاهی زنانه .... یعنی باید در نظر بگیرم که ما رومانتیکتریم. که ما عاشقتریم. که گفته اند زنان در جستجوی تاهلند و مردان گریزان از تعهد. *
راستش دلایل شخصی دیگری هم دارم برای نوشتن این پست که خارج از حوصله شماست. و ترجیحم این است که ناگفته بماند اما همینقدرش را باید بگویم که ناشی از یک آرگیومنت است بیشتر تا یک تجربه درست و درمان. ---- حقیقت را بخواهید دلایل مجرد بودن پست شپلوتکو از دلایل متاهل بودنش درست تر است. مجرد بودن برای یک مرد یعنی آزادی از هر قید و بند. یعنی آرامش. یعنی زندگی بدون فکر آینده. یعنی دغدغه امروز داشتن و به فردا فکر نکردن. برای بخش تعلق خاطر هم که به حمدالله آنچه فراوان است گرلفرند رنگ به رنگ هست که در نهایت هر وقت هم خواستید با یک مدل بالاتر عوضش میکنید. چیزی که پست شپلوتکو را برای من جذاب میکند اما قسمت دومش است که همه اش قلقلک دادن حس رومانتیک است. یعنی انقدر بامزه در مورد زندگی مشترک و همسری که پری رو و فرشته کردار است حرف میزند که آدم وسوسه میشود که "زن" بستاند! اما برادر من زندگی همین نیست که! زندگی یعنی جنابعالی تشریف بیاورید خانه و خانمتان بوی پیازداغ قورمه سبزی بدهد، صدای تلویزیونش بلند باشد و با خواهرتان هم حرفش شده باشد. بعد شما داغان باشید از یک روز کاری و دعوا و توی لک باشید و خانم بیاید به پر و پاچه تان بپیچد که چه شده! و شما هی بگویید هیچی! یا حتی بدتر! خانم هم روز بدی سر کار گذرانده باشد و منتظر باشد سر شما خالی اش کند. زندگی یعنی نصف شب با لگد محکم یک نفر بیدار شوید و تا صبح خوابتان نبرد! زندگی یعنی روزهایی که خانم حتی حوصله خودش را هم ندارد چه برسد به حمام! زندگی یعنی شستن ظرفهای مهمانی که تویش یک عالمه پیدا شده اید و شنیدن همزمان غر خانم در مورد رفتار یک نفر که میتواند خانم برادر شما یا خواهر خودش باشد! زندگی یعنی جا گذاشتن لیست خرید و قهر خانم! زندگی یعنی شستن پرده ها با دست! یعنی دوباره تمیز کردن دیواری که کارگرتان تازه تمیزش کرده! زندگی یعنی "برو کنار نفسم گرفت". زندگی یعنی مهمانی اجباری، یعنی نقش آژانس را بازی کردن، یعنی مامور خرید بودن .... از پس اینها برمیایید؟ جنمش را دارید؟ قبول دارم در مقابل همه اینها یک حسن عظیم دارد: یک نفر هست که ممکنه بهترین روزهاش رو تقدیمتون کنه! --- * آقایان متاهلی که این متن را میخوانند به خودشان نگیرند لطفاً! ** اینها تجربه شخصی نیست! نمیدانم بگویم شکر خدا یا چه که من در خانه ای بزرگ شده ام که آخر دعوایش و بدقلقی اش این بوده که چرا مریض میشوید! همین هم اکسپکتکشین من از دنیا را بالا برده! فکر میکنم همه باید مثل پدر و مادرم فکر هم را بخوانند! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 9:30 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
- خب درك ميكنم ... تو هيچ وقت به دروغ نميگي كه كسي رو دوست داري.
+ آره اما تو ميتوني به كسي كه دوستش نداري دروغ بگي. - س.ك.و.ت + س.ك.و.ت - خب پس هر دومون روي يك گروند ايستاديم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 3:40 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
كاش الان هفته ديگه بود!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 2:18 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
جناب آقایی که با صدای نخراشیده وسط ترافیک میخوانی
یه دل دارم و دو دلبر این ور برم یا اون ور! لطفاً توجه بفرمایید که حتی در پاتیلترین حالت ممکن مصداق "اینور و اونور" عقب و جلو نمیباشد! آن هم به روش رقص دوپس دوپس! --- راننده کنار دستتان با شرمندگی اعلام کردند که اشتباهی یک بطر سکر را رفته اید بالا وگرنه ساعت 4 بعدازظهر این حرفها غریب است! اما بیشتر به نظر ما رسید که یک شرطبندی چیزی را باخته اید... چهار تا آقای کروات زده توی مزدا 3 قاعدتا در چنین حالتی شیشه ها را نمیدهند پایین و زیرجلکی نمیخندند! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 6:45 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
ناراحت شدن از روزگار
ربطي به ناراحت شدن از تو نداره. تو تلاشت رو كردي... و به خاطرش ممنونم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 9:58 قبل از ظهر توسط پروشات |
|
|
خواهری من میتواند یک داستان الکی را طوری تعریف کند که باورش کنم و چشمهایم گرد شود!
خواهری من ید طولایی در آزار و اذیت، کشیدن لپ من و گرفتن عکسهایی دارد که در آن شبیه عجوزه های غار تاریکی هستم! خواهری من میتواند از آن سوی اتاق چند وجبیمان با من چت کند! خواهری من از کوفته تبریزی خوشش میاید! برای اغفال خواهری میتوان از برخی دیالوگهای خاص مثل "گاد وی هد ا دیل" یا "بات تو فیس" استفاده نمود. خواهری من از ادیت رایتینگ به پرینت گرفتش رضایت داده است. خواهری من شبها بلوز آستین بلند میپوشد و من از گرما غش میکنم! خواهری من از تلفن صحبت کردن خوشش نمیاید! خواهری من استعداد غریبی در پولینگ آل نایت برای دیدن فیلم دارد! اصطلاح "رید بیتوین د لاین" و "سی مای اینویزبل فینگر" آخر فحش خواهری میباشد! خواهری من گاهی بزرگ نمیشود! --- به مناسبت آخرین روزهای ماه تولدش! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 8:26 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
It's 3 AM, I cant sleep .... I'm still floating from the perfume you left on my sheets ... Last night you changed my life and I stuck on the moment that you kissed me the first time Last nigh you saved my life with your love برید حالش رو ببرید! دستشون درد نکنه! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 8:10 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
امروز حسودیم شد
به دستی که تو روی صفحه کیبورد یک غریبه لغزاننده ای برای نوشتن دوستت دارم! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 6:41 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
تقريبا به هر اچيومنتي كه توي زندگيم ميخواستم تا سي سالگي برسم، رسيدم و احساس ميكنم ديگه هدفي ندارم. يعني چشم انداز روبروم يك چيزيه در مايه هاي تكرار يكنواخت روزمرگي... صبح بلند شم، صبحانه بخورم، برم سر كار، برگردم خونه، يك فيلم ببينم، يك كتاب بخونم، كورن فلكس بخورم. گودر بخونم. و برم بخوابم. شايد با اين اورويو از وضعيت فعلي بهتر بتونيد درك كنيد كه لاطائلاتي كه اينجا ميبافم فقط فكرهاي گذري يك لحظه منه! هيچ معنا و مفهوم خاصي نداره. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 9:26 قبل از ظهر توسط پروشات |
|
|
ایستاده بودیم.... در آغوشت غرق بودم... آرام بودم... جا شده بودم...
یادت هست؟ باران میبارید... پشت پنجره و ما در سکوت حل شده بودیم! --- در هفته گذشته یک تعداد زیادی از بلاگهایم را پاک کرده ام. بعد تا ترتیب نوشتنم را پیدا کنم با من بسازید. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 9:23 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
آمادگی کامل خود را جهت اینکه یکی بیاید پیدایمان کند، نازمان کند و ببردمان به شهر قصه اعلام میداریم.
... تصحیح میشود: آمادگی کامل خود را جهت اینکه یکی بیاید مثل یک تکه قالی کهنه بتکاندمان بلکه این غبار از رویمان بلند شود اعلام میکنیم! .... تصحیح میشود: آمادگی خود را برای هر چیزی که یک کمی ما را جا به جا کند اعلام میداریم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 9:0 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
فایتالی یک خیّری یافت شده که بیاید این پایان نامه را مداقه نماید درش و بفهمد چه *گند* مفرحی زده ایم! احسان عزیز اینجا را نخوان لطفاً! هنوز تاریخ دفاع نداریم البت! بعد پاورپوینت هم نداریم! - احسان جان این را هم نخوان مادر جان، برای قلبت ضرر دارد! چون شما فکر میکنی که پاورپوینت آماده است و فقط من وقت ندارم چکش1 کنیم - حالمان هم تعریفی ندارد البته نیازی به گفتن نبود وقتی روزی یک پست بگذاری در بلاگ مفهومش این است که تویترت کار نمیکند و نوشتن لازم شده ای! اما خب: "کِ سِرا"2 عجلتاً زندگی میچرخد ما هم مسخره اش میکنیم! هاها! 1 خان داداش این چَکُش نیست ها! چِکِش هست! 2 Q Sera (بله من یک همچین آدم فرهیخته ای هستم که میتوانم از توی آهنگها یک اصطلاح پیدا کنم!) پینوشت برای مصطفا جان: آقای دکتر بنده سعی کردم در بلاگ براتون کامنت بگذارم! یک سری عکس دیدم از یک عروسی نمادین روی قله توچال! یاد شما و خانوم افتادم! مراقب خودتون باشید خیلی در ایالات...! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 6:58 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
عنوانش هیچ ربطی ندارد به نوشته!* این آدمی که من باشم نه که قبلش خیلی اخلاقم محمدی بود و همه از روی خوشم به عذاب نبودند، حالا تصدق سر پایان نامه و مشکل لاو لایف !!!!!!!!!!! با یک تن عسل هم قابل بلع نیستم! امتحان نفرمایید!1 بعد تنها راه رفع این مشکل یک مقداری *راس* میباشد! اگر مهیا نبود میتوانید یک مقداری ماه پیشونی و غیره ذالک قاطی اش بفرمایید شاید افاقه کرد!
اما همه اینها را عرض نمودم که یک چیزی را عرض بنمایم که قبلا در گودر هم عرض کرده بودم خدمتتان! وایدن یور هورایزن2 را با وایدن یک جاهای دیگر اشتباه نگیرید مادر جان! اینها دو تا سپرت استبلیشمنت هستند به خدا! --- * آهنگی که این روزها خداست برای من! به همراه سیم اسکریپت دیفرنت کست البته! 1 این بند فقط محض گل روی خواهری نوشته شده و در حقیقت هشداری به ایشان میباشد بابت امور خطیر لپ کشی و ذالک! و هیچ ارزش دیگری ندارد! به خصوص از بعضیها به عنوان عذر پذیرفته نیست! 2 Widen Your Horizen |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 9:40 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
بابا جان خوب وقتی تلفن جواب نمیده! روی جی - تاک جواب سلام نمیده! وقتی میبینتت هول میکنه و میخاد (میخواد به روش یک دوستی) بره قایم شه! اینا مفهومش اینه که "نقطه سر خط" رابطه رو گذاشته! منتها سر خطی دیگه نداره! ته خط مدادش تموم شده! این ها رو باید بفهمی! نه اینکه شعورت در حد جلبک سبز باشه خوب! چی؟ عاشقش بودی؟ بدرک! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 9:25 قبل از ظهر توسط پروشات |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من این قالبم رو دوست ندارم که!
|
| پیوندهای روزانه |
|
صحرای رز آبدارخونه سایت کتابخونها سان خان داداشم... امیدم... حاج علی سان روزنویسهای یک فیزیک دان جزیره تنهایی ساناز خانوم گل آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|