
چرا آدم گاهي آن جا كه بايد فرياد بزند "مي-يوت" ميشود رسماً؟ بعد عقلش را ميدهد اين دل صاب مرده كه بزند توي سرش؟
يعني كلاً چرا آدم بايد عدم توانايي باشد در خفه كردن آدمهاي ديگر؟
از آن مهمتر چرا وقتي اسنفد ماه هست، نرگس هست، گسي هوا و مور مور نسيم روي پوست هست... آدم نبايد عاشق بشود؟ نتواند عاشق بشود؟
مگر ميشود كه توانايي عاشق شدن آدم (آن هم آدم عاشق پيشه اي مثل همين نويسنده) يك دفعه ته بكشد؟
يعني اصلاً آيا اين توانايي خل خلي بازي وجود خارجي دارد يا ما 30 سال فكر ميكرديم وجود دارد و حالا شده مثل حاجي فيروز؟
