![]() |
![]() |
|
| مجبورم! میفهمی؟ |
|
چرا آدم گاهي آن جا كه بايد فرياد بزند "مي-يوت" ميشود رسماً؟ بعد عقلش را ميدهد اين دل صاب مرده كه بزند توي سرش؟ يعني كلاً چرا آدم بايد عدم توانايي باشد در خفه كردن آدمهاي ديگر؟ از آن مهمتر چرا وقتي اسنفد ماه هست، نرگس هست، گسي هوا و مور مور نسيم روي پوست هست... آدم نبايد عاشق بشود؟ نتواند عاشق بشود؟ مگر ميشود كه توانايي عاشق شدن آدم (آن هم آدم عاشق پيشه اي مثل همين نويسنده) يك دفعه ته بكشد؟ يعني اصلاً آيا اين توانايي خل خلي بازي وجود خارجي دارد يا ما 30 سال فكر ميكرديم وجود دارد و حالا شده مثل حاجي فيروز؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 2:31 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم اسفند 1387ساعت 3:15 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من این قالبم رو دوست ندارم که!
|
| پیوندهای روزانه |
|
صحرای رز آبدارخونه سایت کتابخونها سان خان داداشم... امیدم... حاج علی سان روزنویسهای یک فیزیک دان جزیره تنهایی ساناز خانوم گل آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|