![]() |
![]() |
|
| مجبورم! میفهمی؟ |
|
به نام خدا... اكنون كه قلم (نه كيبورد) بدست گرفته و براي شما كيبورد فرسايي مينمايم، چند ساعتي از والنتاينتان گذشته است. اين والنتاين گويا كه جشني است در ممالك فرنگ كه در آن دخترها و پسرها اعمال ب.ي.ن.ا.م.س.ي انجام داده و همديگر را ب.و.س و م.ا.چ ميكنند. ما هم چون نداشتيم كسي را كه ما را ب.و.س و م.ا.چ بكند (نفس راحت) والنتاينمان مثل روزهاي ديگر گذشت: صبح بيدار شديم و مطابق سنت دير رسيديم به شركت... بعد كار كرديم تا ظهر... بعد رفتيم ناهار و چون ناهار بد بود با موژول تشريف فرما شديم به شيلا براي صرف ناهار و اين يعني كه ما يك راندوو رفتيم و ناهار خورديم و دلتان بسوزد، هوا خوب بود ولي نشد پياده روي كنيم بعدمجدانه كار كرديم تا ساعت 5 بعد رفتيم منزل حمام نوشتن مقاله تا 10:40 خوابيدن 11:30 و به همين سادگي والنتاين ما تمام شد و ضايع گرديدم! --- پينوشت: آيا هيچ ايده اي داريد كه چرا ما هرگز از اين secret admirerها نداريم كه برايمان گل و شكلات بفرستند دم در؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 3:55 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
من کلاً دلم همین الان از این سینما آزادی رفتنهایی میخواهد که برویم توی کافی شاپش با خان داداش و رابین پود و داداش کوچیکه و خانوم نازشون بشینیم و هی اراجیف بگیم و خواهری هم هی نا آخرین لحظه پیدایش نشود! حوصله ندارم لینک بدهم... سوال نفرمایید! چیز کیک هم جهت خوردن بد نیست! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 11:22 قبل از ظهر توسط پروشات |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من این قالبم رو دوست ندارم که!
|
| پیوندهای روزانه |
|
صحرای رز آبدارخونه سایت کتابخونها سان خان داداشم... امیدم... حاج علی سان روزنویسهای یک فیزیک دان جزیره تنهایی ساناز خانوم گل آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|