
به نام خدا...
اكنون كه قلم (نه كيبورد) بدست گرفته و براي شما كيبورد فرسايي مينمايم، چند ساعتي از والنتاينتان گذشته است.
اين والنتاين گويا كه جشني است در ممالك فرنگ كه در آن دخترها و پسرها اعمال ب.ي.ن.ا.م.س.ي انجام داده و همديگر را ب.و.س و م.ا.چ ميكنند.
ما هم چون نداشتيم كسي را كه ما را ب.و.س و م.ا.چ بكند (نفس راحت) والنتاينمان مثل روزهاي ديگر گذشت:
صبح بيدار شديم و مطابق سنت دير رسيديم به شركت...
بعد كار كرديم تا ظهر...
بعد رفتيم ناهار و چون ناهار بد بود با موژول تشريف فرما شديم به شيلا براي صرف ناهار و اين يعني كه ما يك راندوو رفتيم و ناهار خورديم و دلتان بسوزد، هوا خوب بود ولي نشد پياده روي كنيم
بعدمجدانه كار كرديم تا ساعت 5
بعد رفتيم منزل
حمام
نوشتن مقاله تا 10:40
خوابيدن 11:30
و به همين سادگي والنتاين ما تمام شد و ضايع گرديدم!
---
پينوشت: آيا هيچ ايده اي داريد كه چرا ما هرگز از اين secret admirerها نداريم كه برايمان گل و شكلات بفرستند دم در؟
من کلاً دلم همین الان از این سینما آزادی رفتنهایی میخواهد که برویم توی کافی شاپش با خان داداش و رابین پود و داداش کوچیکه و خانوم نازشون بشینیم و هی اراجیف بگیم و خواهری هم هی نا آخرین لحظه پیدایش نشود!
حوصله ندارم لینک بدهم... سوال نفرمایید!
چیز کیک هم جهت خوردن بد نیست!