![]() |
![]() |
|
| مجبورم! میفهمی؟ |
|
35 درجه يك چيزي نوشته كه از خوندنش مومورم شد:
خشی من ادم مهاجرت نبودم، هنوز هم نیستم، اما الان یک سوپاپ اطمینان نیاز
دارم که آن روزها نداشتم، شک ندارم که هر روزی که بر سنم اضافه میشود اگر
نروم، نرفتنیتر می شوم از این به بعد، اما آن روزها کاملن راضی بودم از
این ماندنم و این روزها نیمه راضی، رفیق من می ترسم از فردا که ناراضی
باشم و دیگر کندن محال باشد، پس یک راه فرار، یک سوراخ دعا، یک گوشه ای
لازم دارم، که وقتی داغی مغزم زد بالا بروم یک ساحلی چیزی که ارشادگر
نداشته باشد، تنم را به شن بمالم و خرغلط بزنم و چکمه ی گه مامور را بالای
سرم حس نکنم. ... اما یک سوراخ دعایی پیدا می کنم که پول این مملکت را بردارم بروم آنجا برای دل خودم بریزم دور، می فهمی؟ فقط برای دل خودم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من این قالبم رو دوست ندارم که!
|
| پیوندهای روزانه |
|
صحرای رز آبدارخونه سایت کتابخونها سان خان داداشم... امیدم... حاج علی سان روزنویسهای یک فیزیک دان جزیره تنهایی ساناز خانوم گل آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|