تبليغاتX
روزگاری یک پروشات
میرحسین موسوی
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387
در راستاي پست قبل
قرار شده است من بنشينم يك آگهي تنظيم كنم براي همه دختران دم بخت همكار بلكه بخت همه مان يك جا باز شود!
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387
شوهر نميكني برو بيرون!
اين رو ديدين؟


شنبه چهارم خرداد 1387
مرده اي آيا؟
به حمدالله نفسي ميآيد و ميرود. از حال ما اگر خواسته باشيد البت!
فقط دستم به نوشتن نميرود... دستم به هيچ كاري نميرود... برزخ براي خودم ساخته ام. نشسته ام و منظر معجزه و تغييرم...
در واقع دستم ميرود كه بنويسد اما دلم نميرود!
مركز دنيا ميدانيد كجاست؟ همينجا كه از هر طرف بروي پاياني نيست.

...

واژه هايم را امانت سپرده ام به خورشيد...!

پينوشت: اهم! اين خورشيد اون خورشيد نيستش!
بعد هم من عاشق نشدم كه! فقط يك پايان نامه بهم پيشنهاد شده كه دو سال و نيم وقت و زندگي ميبره! من هم گفتم... مهرم خلاص، جونم حلال.... يا چه ميدونم تو پول بده... كيه كه حرف بزنه يا از همين حرفها و بعد جاااااااااا زدم!