![]() |
![]() |
|
| مجبورم! میفهمی؟ |
|
قرار شده است من بنشينم يك آگهي تنظيم كنم براي همه دختران دم بخت همكار بلكه بخت همه مان يك جا باز شود!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 2:51 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 3:48 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
به حمدالله نفسي ميآيد و ميرود. از حال ما اگر خواسته باشيد البت! فقط دستم به نوشتن نميرود... دستم به هيچ كاري نميرود... برزخ براي خودم ساخته ام. نشسته ام و منظر معجزه و تغييرم... در واقع دستم ميرود كه بنويسد اما دلم نميرود! مركز دنيا ميدانيد كجاست؟ همينجا كه از هر طرف بروي پاياني نيست. ... واژه هايم را امانت سپرده ام به خورشيد...! پينوشت: اهم! اين خورشيد اون خورشيد نيستش! بعد هم من عاشق نشدم كه! فقط يك پايان نامه بهم پيشنهاد شده كه دو سال و نيم وقت و زندگي ميبره! من هم گفتم... مهرم خلاص، جونم حلال.... يا چه ميدونم تو پول بده... كيه كه حرف بزنه يا از همين حرفها و بعد جاااااااااا زدم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 2:36 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من این قالبم رو دوست ندارم که!
|
| پیوندهای روزانه |
|
صحرای رز آبدارخونه سایت کتابخونها سان خان داداشم... امیدم... حاج علی سان روزنویسهای یک فیزیک دان جزیره تنهایی ساناز خانوم گل آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|