به حمدالله نفسي ميآيد و ميرود. از حال ما اگر خواسته باشيد البت!
فقط دستم به نوشتن نميرود... دستم به هيچ كاري نميرود... برزخ براي خودم ساخته ام. نشسته ام و منظر معجزه و تغييرم...
در واقع دستم ميرود كه بنويسد اما دلم نميرود!
مركز دنيا ميدانيد كجاست؟ همينجا كه از هر طرف بروي پاياني نيست.
...
واژه هايم را امانت سپرده ام به خورشيد...!
پينوشت: اهم! اين خورشيد اون خورشيد نيستش!
بعد هم من عاشق نشدم كه! فقط يك پايان نامه بهم پيشنهاد شده كه دو سال و نيم وقت و زندگي ميبره! من هم گفتم... مهرم خلاص، جونم حلال.... يا چه ميدونم تو پول بده... كيه كه حرف بزنه يا از همين حرفها و بعد جاااااااااا زدم!