![]() |
![]() |
|
| مجبورم! میفهمی؟ |
|
تعمیرات انجام شده به شرح زیر به اطلاع میرسد:
توسط:شانتال
توسط:گنجشکک اشی مشی
توسط: نازدارالملوک
توسط: فابیولا
توسط ساناز:
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 10:17 قبل از ظهر توسط پروشات |
|
|
خدمت خورشيد مجازي بلاگستان ما، سان كبير، ملقب به خورشيد خُله!
جهت عرض ادب و ارادت:
يكي بود يكي نبود. غير از خداي مهربون توي پرشين بلاگ يك سان بود... تصحيح ميشود يك جيرجيرك و يك سان بود! اگر كسي از صاحبخونه بودن توي لاگ حرف بزنه اولين كسي كه يادمون ميآيد سانه... اگه كسي از شيطوني و سرك كشيدن حرف بزنه بازم سان يادمون ميآيد.... خيلي چيزاي ديگه هم هست كه ما رو ياد خورشيد لاگ ميندازه: شيراز، عجق، لبخند، يادداشت روزانه، كتاب، انريكه، ... يك اعترافي هم بكنم: من اوايل فكر ميكردم سان پسره!!! كه اصلاً هم با روحياتشه عجيب نيست. اين پست رو از طرف همه لاگيها مينويسم كه با سان زندگي كردن و دوستش دارن و خواننده بلاگشن كه بهش بگم: عقشول تولدت مبارك!
پينوشت: خورشيد خُله رو اميد پيشنهاد داده! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 9:2 قبل از ظهر توسط پروشات |
|
|
البته قبل از من دختر یخی دیگه این کتاب را معرفی کرده ها!
اما: حدیث جان بشنو! آقایی که این کتاب را جمع آوری کردند تقدیش کرده اند به مادر خانومشان! در ضمن این کتاب اصلاْ خلاصه که اگر یافتیدش بخوانید که خیر دنیا و آخر درش هست! تذکر: آقای پسرعمه محترم پدر فسقل معروف بنده منزل تشریف داشتند وقتی این کتاب را ابتیاع نمودیم... از آن روز ما را تحویل نمیگیرند که نمیگیرند! حالا خود دانید. میفرماید: زنان بعضی اوفات قبول میکنند که اشتباه کرده اند.آخرین مردی که اشتباهش را پذیرفته ۲۵ قرن پیش از دنیا رفته است... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 9:40 قبل از ظهر توسط پروشات |
|
|
نشسته ایم در محل کارمان و از فرط بیکاری چای بلع میکنیم در حالی که یک دستمان به کیبورد است و دست دیگرمان در فایلها بدنبال چیزهای دیگر!!! میگردد که مولاتنا خواهری تماس میگیرد که چه نشسته ای!!!! آنی دالتون اروحنا فدا از تو نام برده در وبلاگش! ما را میگویی! سه فاز که سهل است چهار فاز میپرانیم و تبدیل میشویم به یک عدد مجنون بی لیلی و میرویم میببینیم که بله!!! افتخار داده اند دعوتمان کرده اند به بازی! بعد توی دلمان میگوییم برویم به شیختنا ساناز و بانوی نویسندگان شانتال فخر برفوشیم (بفروشیم) در بلاگمان که ببینند ما را چقدر تحویل میگیرند!!!! اما آرزوهای محال ما: (اون خونه یکی از آجراش همین آرزوهای محال است) ۱- یک کلبه سنگی داشته باشم ته دنیا! ۲- توی دنیا جنگ و بدبختی نباشد! ۳- روی ماه زندگی کنم! ۴- جادوگر بشوم! ۵- نویسنده خوبی بشوم! ۶- موسیقیدان بشوم! ۷- ساناز یک کمی بدجنس بشود! و اینقدر مهربان نباشد! بعد هم دعوت میکنم از ساناز، شانتال، امید، مجی، عمو سهیل، سان و خانوم الهه وجاهت سابق!!! که در بازی شرکت کنند! پینوشت: اینکه آنی رو از کجا میشناسم... یا اون من رو میشناسه یه راززززززهههههههه! اما همین قده بدونین پارتی بازی بوده اسم من رو نوشته! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 1:35 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
گاهی... فقط گاهی وقت تغییر است... وقت آپدیت شدن هست و وقت اینکه یک تکانی به خودت بدهی و نو بشوی... یک چیزهایی را نگه داری مثل دوست و یک چیزهایی را دور بریزی مثل ... مثل... مثل... خرخونی!!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 5:35 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من این قالبم رو دوست ندارم که!
|
| پیوندهای روزانه |
|
صحرای رز آبدارخونه سایت کتابخونها سان خان داداشم... امیدم... حاج علی سان روزنویسهای یک فیزیک دان جزیره تنهایی ساناز خانوم گل آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|