![]() |
![]() |
|
| مجبورم! میفهمی؟ |
|
در خبر هست که به روز ۵ شنبه، یک عدد خواهری "روحنا فدا" در هنگام ادا فرضیه واجبهء دیفال-شویی تبدیل به یک عدد مجسمه آزادی گردیده و از برای ابراز انزجار از نماد شیطان بزرگ، شخصاً با دستِ برافراشته و پرچم گردگیری در دست، به همراه نبردبان آهنی به زمین سقوط نموده است! از بخت ناخوش، این کمینه در هنگام بزیر کشیدن مجسمه آزادی حضور نداشته و از شرکت در حماسه مزبور برائت میجویم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 1:15 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
عدها فهمیدم که دروغ میگفتی... قصه ننه سرما و عمو نوروز را میگویم... بعدها فهمیدم که حاجی فیروزی که در خیابانها میرقصید و برایمان شعر میخواند که: |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 4:13 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
امروز قطعاْ فهمیدیم که غذا حذف است! یعنی شاید بیکار شویم! به همین سادگی!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 4:11 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
من بالاخره یک تعریف خوب برای ژویا یافتیدم: ژویا شیتان من است: daemon من...
شما شیتان من را دیده اید: همینجا! یک روباه قرمز است... از آن روباههای شیطان و بازگوش که پی خرگوشهای مظلوم میبنند و بعد با غمزه و کرشمه خودشان را برایتان لوس میکنند... شیتان من نام دیگرش نیکولائوس هست و پسر است... قبلاً ها به شکلهای دیگر هم بوده... مثلاً یک گابون طلایی، یک شاهین سرخ، یک ببر سفید و یک یوز برفی.... بعضی وقتها شیتانم از اذیت کردن من لذت میبرد و برای همین به زبانهایی حرف میزند که من نمیفهمم... اما بیشتر فارسی-انگلیسی حرف میزند با یک لهجه مخصوص روباهی/فرانسوی. شیتان من خیلی مغرور است و اجازه نمیدهد کسی نازش کند و وقتی غصه میخورد دمش را - دم بلندش و زیبایش را- دورش حلقه میکند و با چشمهای سیاهش به دور دست خیره میشود. وقتی شاد است پاهای سفیدش را روی زمین میکشد. رنگهای مورد علاقه اش برعکس من: سرخ و سفید است... برازنده اش هست البته و معتقد است که آدمها و شیتانهایشان باید آن رنگی را بپوشند که به آنها میاید نه آن رنگی که دوست میدارند. نیکولائوس خیلی بندرت حرف میزند... باز هم برعکس من! و خیلی آرام حرف میزند بطوری که باید برای شنیدن صدایش بسویش خم شوم.... و همین شنیدنش را مشکل میکند. هرجند همیشه حرف درست میزند! |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 5:37 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
پایان امتحانات... یعنی یک هفته بازی سیمز! شام بیرون خوردن! داغان بازی در آوردن! دعوا کردن! علافی کردن! پروشات بودن... نفس کشیدن... و یک دنیا سیب رمینی سرخ کرده خوردن! یعنی share نکردن سیبزمینیهایت با بقیه... یعنی حمام رفتن صبح زود... یعنی... اه نوشتن دو عدد مقاله بیمزه! یعنی یک هفته بدون وقفه سرکار رفتن... یعنی... ای خدا... یک عالمه فیلم! یک عالمه کتاب! |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم اسفند 1386ساعت 11:13 قبل از ظهر توسط پروشات |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من این قالبم رو دوست ندارم که!
|
| پیوندهای روزانه |
|
صحرای رز آبدارخونه سایت کتابخونها سان خان داداشم... امیدم... حاج علی سان روزنویسهای یک فیزیک دان جزیره تنهایی ساناز خانوم گل آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|