![]() |
![]() |
|
| مجبورم! میفهمی؟ |
|
اول: من نمیتوانم بلاگر و وردپرس را باز کنم و وبلاگهایم داغان شده اند رسماً در ضمن کامنت هم نمیتوانم بگذارم برای هیچکس! این یعنی در یک اشلی مرگ...! دوم: ذهن بنده را بدهید سیمان کنند بهتر هست! به ساناز میعرضم که ساعت 6 میرویم بازارچه... بعد کاشف به عمل میآید که قرار ساعت 4 هست! بعد ما هم مثل آدمهای متمدن میمانیم سر کار و ساعت 7 میرویم بنده منزل که خان داداش احوال پرسی میکنند و میگویند تا 8 آنجا بودیم... اساساً خیط شدیم رفت! سوم: حس آبی و بهاری دارم.... لا لا لا لا لا لا لا... (مهر تائید جنون ادواری) |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 1:27 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
از شوالیه میزگرد پروشات کبیر مقلب به نازدار خانوم گاو محبوب به: شوالیه میزگرد ساناز علیامخدره حضرت استاد ملقب به پودل ناز موضوع: لبیک به گردهمآیی!!!! افتخار همراهی میفرمایید سرورم.... مشتاق به دستبوسی و سایه نشینی هستیم. البت در خبر هست که مر مرا امتحانی هست در روز شنبه که حکماً اطلاع سمیع دارید که این کمینه "بیخیال" درس است و امتحان و غیره در مقابل حضور حاضر حضرت استادی به هیچ نیارزد! ثانی که این کمینه تقاضای تخفیف در شرایط دارم که هیچ در بین شوالیه های میزگرد بالای هژده سال نمیشناسم و دل ناگران هستم از عدم اذن ورود! شرط را بگذارید زیر 5 سال هم موفق نمیشویم حضرت استاد. رابع... (ثالث نداشتیم که تثلیث نشود) این کمینه حاضر به ارائه خدمات از ساعت 6:30 میباشم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 9:40 قبل از ظهر توسط پروشات |
|
|
گاهی باید فریاد زد.... چون من کر و کرخت شده ام... گاهی هم باید خرفت باشم! میدانی! خرفت!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 3:6 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
و مرقوم نمودند کاتبان که ۹۹۰۰ روز از زندگانی پربار پروشات کبیره، ملقب به نازدار خانوم گاو محبوب اول به اعجاب بگذشت! و آن کمینه در این ۹۹۰۰ نه بر دنیا چیزی فزود و نه از آن کاست و نه مهری ورزید و نه کسی او را مهر ورزید. هیچ نیاموخت مگر از کرم دانندگان و هیج نیاموزید مگر به درخواست. و نیز هرگز فرا نگرفت که دنیا جایی معمول و مطنن است و همچنان هر روز را به معجزه نگریست و شکرگذار بود از عجاب جهان! آنچه دارایی کسب نمود در این جهان همانا چندین فقره دوست بُوَد که سرانش پودل ناز است و این کمینه را همین از جهان بس که او را دارد و مر خواهری را! و دیگر آنکه... Life might not be worth living, but now that you are: Have a fun ride! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط پروشات |
|
|
گاهی باید فریاد زد... در سکوت!
و گاهی باید سکوت بود در فریاد... اما بدتر این است که شانه ای نباشد برایش گریه کنی! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 5:21 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 9:33 قبل از ظهر توسط پروشات |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من این قالبم رو دوست ندارم که!
|
| پیوندهای روزانه |
|
صحرای رز آبدارخونه سایت کتابخونها سان خان داداشم... امیدم... حاج علی سان روزنویسهای یک فیزیک دان جزیره تنهایی ساناز خانوم گل آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|