تبليغاتX
روزگاری یک پروشات
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386
اندر احوالات گذران کلاسهای درسی ما!

مرا دفترچه ای هست که شیختنا در راستای طرح "به یک نویسنده بد یک دفترجه خوب بده شاید آدم شد" هبه فرموده اند در فرودین ۱۳۸۶....

و ما به رسم سرسپردگی با خود همراه داریم نشانه لطف شیختنا را در هر زمان! و مرا قلمی هست که در دفترچه کذا تقریر مینمایم افکار و حالات و آنچه بر من میرود را!

القصه به عادت مألوف در حال نوشتن در کتابچه کاهی بودیم و غرق در بحر شعر به زبان نامألوف که در آن بلاد کفر تکلم میگردد بودیم که مشاهده نمودیم یکی از همکلاسیهای محترمه سرک میکشند در کتابچه و بعد هم میفرمایند که  :  فارسی بنویس ما بفهمیم!!!!!!

چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386
از تو متنفر میشوم...
از این همه نفوذ که در من داری

از اینکه برایم مشکل است

چشمهایم را از تو روزه بگیرم

از تو متنفر میشوم... برای برق نگاهت ابری ات که با من نیست!

دوشنبه بیست و ششم آذر 1386
لیست خرید!
- هارد دیسک ۱۲۰ اتصال با USB

- باتری نوت بوک

- شکلات

- آرایشگاه

- کرم پودر

- روژگونه

- ...

الان یادم نمیاد...

دوشنبه بیست و ششم آذر 1386
You Dont Have to Be Perfect
چگونه میتوانی با یک نگاه،

یک حرف،

یک اشاره کوچک به موجی گذرا،

محسورم کنی؟

جادوی کلماتت،

طلسم صدایت

و مسخ کنندگی نگاهت...

یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386
رویای یک شب زمستانی

دلم یک خانه برفی میخواهد... که با آتش روشن شده باشد و ماگ چای و آن دیگری که دور از سرما و سوز بوران در سکوت به او تکیه کرده باشم... و تنها جنبش و آهنگ صدای نفسهای مداوممان باشد و نوشیدن چای!

پینوشت: اگر آهنگ Lose Myself جناب حضرت استاد JC Chasez و یا This I Promise You و یا یکی دیگر از Love Songهای مورد علاقه من هم باشد قبول است.

شنبه بیست و چهارم آذر 1386
کلئوپاترا و من

میز کناری میز من در شرکت یک موجری دارد که جدیداْ در راستای افزایش آمار تعداد معتادشدگان به دست پروشات کبیر  شروع کرده به وبلاگ نویسی... خلاصه که از عوامل پشت صحنه و دوستان تقاضا میگردد من باب افزایش سریع دوز اعتیاد ایشان از کمک خودداری نمایند.

کلئوپاترا ملکه زیبا و ملوس و شیطانی است... معمولاً لبخند میزند و در کارش جدی است... بزرگترین خصلتش این است لپکشونی میباشد و در یک روز با  علیا مخدره استاد ساناز پودل ناز بدنیا آمده است! همچنین با دنیای همسایگی در بلاگستان ناآشناست!

پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386
Love Songs
این روزها در فکر آهنگی هستم که برایم Forever و Always باشد و در فکر کسی که روزی آن آهنگ را با من Share کند...
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386
خواهری و پیتزا
خواهری sms داده که:

من دلم پیتزا میخواد... زیاد!

از لحاظ حجمی ها!

....

من دلم یک خلاء بزرگ میخواد... یه هیچ

علیا مخدره حضرت استاد ساناز پودل ناز دلشان هیجان میخواهد...

ما یک جمع هماهنگ هستیم!

شنبه هفدهم آذر 1386
این یادداشتهای یک دختر ترشیده رو خوندید؟ خیر دنیا و آخرت درش هست ها!
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386

فرض کنید که شب تا صبح در رختخوابتان غلت زده باشید و کابوس دیده باشید بعد دم دمهای صبح خواب در برتان گرفته باشد...

و بعد یک عدد خواهری بیاید بالا سرتان و بگوید: "پروشات جان سلام... خداحافظ... بلندشو که ساعت یک ربع ۱۲ است!"

(سلام جهت بیدار کردن و خداحافظ جهت رفتن به دانشگاه ایشان)

مثل برق گرفته ها میپرم که: چی؟؟؟؟؟ ساعت چنده؟

با خونسردی امر میفرمایند: یک ربع به ۱۲!

بعد که ما سردرد گرفتیم و دیگر سکته نمودیم معلوم میشود منظورشان یک ربع به هفت میباشد!

یکشنبه یازدهم آذر 1386
کین اشارت ز جهان گذرا ما را بس!

از جمله چیزهایی که بلد نیستم عشوه های دخترانه است و غمزه و کرشمه برای دوست داشته شدن...

این هم خوب یا بد محصول تفکری هست که دارم که محتاچ دوست داشته شدن نیستم و اینکه یاد گرفته ام tough باشم و دوست داشته شدن و رومانس برای آدمهای ضعیف هست...

برای همین هم بلد نیستم به آدمها بگویم مرا ببینید... مرا به چشم خریدار ببینید... در عوض لبخند محوی میزنم و میگذرم.... در روشنایی وسط روز هم میگذرم که نور آفتاب کور کننده است که نتوانند ببینند...

میگذارم آدمها فکر کنند که مرا... دختر ساده همسایه را... کشف کرده اند و از دور برایشان دستی تکان میدهم و در دنیای خودم غرق میشوم.

اما اگر کسی بر فرض محالی بخواهد نزدیکم بشود، رم میکنم. شیهه میکشم و سم بر زمین میکوبم... میترسم از حضور کسی در دنیای خیالی ام.

همین میشود که آدمها از کنارم میگذرند و مرا میبینند که در طوفان و تلاطم و عدم آرامشم و آتشین مزاح میخندم و میچرخم و بازی میکنم و بعد که وارد زندگی ام میشوند سرمایم را حس میکنند و سکوتم را و اشاراتم را.... و بعد از زندگی ام خارج میشوند... به همان سبکباری که آمده بودند.

و به همان رسوب کردگی که مانده بودند در خاطرم میمانند.

دوشنبه پنجم آذر 1386
رفتن بهانه است...
من برای کسی مرثیه نمیسرایم...

بودن را خوش است و ماندن...

آنکه رفت... جز مشتی خاطره میراثی ندارد که آن را هم به کوران باد فروشنده ام!

دوشنبه پنجم آذر 1386
تست!

توچ وقتی حضرت استاد علیا مخدره تشریف میبرند اینجا و تست میدهند... ما چه کاره باشیم پیروی نکنیم؟

خیالباف

(تاثیر پذیر، درون گرا، آرمان گرا، احساسی)

تو یک تیپ "خیالباف" هستی. کم حرف و با قوه تخیل زیاد. تو اصولاً شخصیت خجالتی و ساکتی داری. تو علاقه زیادی به حقایق، وقایع و کلا چیزهایی که در اطرافت می گذرد نداری ولی در عوض جهانی درونی برای خودت ساخته ای که کاملا پیچیده و باشکوه است.

قدرت خلاقیت و حس نیرومندت، باعث شده که شخصیتی قوی داشته باشی که اگر کسی تلاش کند تو را بشناسد، حتماً این شخصیت قوی را می بیند. البتّه کمتر کسی چنین تلاشی می کند، چون مردم معمولاً فکر می کنند که در زندگی آدم نا موفقی هستی.برای همین هم، جوان! سعی کن با خودت کمتر حرف بزنی و با مردم بیشتر.