تبليغاتX
روزگاری یک پروشات...
مجبورم! میفهمی؟
و چنین روایت کنند که ... ما رفتیم... خوردیم... هنرپیشه دیدیم... له شدیم... خوش گذشت!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 5:2 بعد از ظهر  توسط پروشات | 

آرام از خواب بیدار میشوم و سعی میکنم که بدون اینکه آرامش دستانی را که دورم حلقه شده بر هم بزنم، از تخت پایین بیایم...

"کجا؟" صدا خواب آلود و خمار است با گرفتگی مخصوص صبح هنگام... دستهایم را لای موهایش فرو میکنم.

"صبح شده... باید برم آماده شم برم سرکار" آرام دستهایم را روی چشمان بسته میکشم و غلت میزنم تا دستانش رهایم کنند. حلقه تنگتر میشود.

"زوده..." از این ناز کردنهایش لذت میبرم. اخم میکنم و نمیدانم چطور باید بگویم اینجا راه ما از هم جدا میشود... که من میروم و او میماند؟ خودم را روی نازبالش رها میکنم... و بعد چشمانم را که دوباره میگشایم... من هستم و تاریکی....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 1:21 بعد از ظهر  توسط پروشات | 

با علیا مخدره تشریف برده ایم خیابان ۲۴ اسفند سابق پی کتاب و گفتمان! با اتوبوس! (قابل توجه خواهری!!!) و پی یکی دو دلبرک میگردیم... نه از نوع دلبرکان خیابانی از نوع دلبرکان کتابی!

بعد از آس و پاس شدن در کتاب فروشی میرویم فرانسه که شیر کائو کائو بنوشیم و پای سیب و دهانمان هم از داغی و هم از شیرینی میسوزد!

اینها را نوشته ام که بگویم شیر کاکائو های فرانسه بدرد روزهای برفی زیر لحاف میخورد تا روزهای پاییزی پر از کتاب! و اصلاً هم نمیگویم که خوش گذشت یا نه! شنونده / خواننده عاقل باشد بهتر است! مگر میشود من و علیا مخدره جایی باشیم و خوش نگذرد؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
دیروز توی کلاس بحث یک همسر ایموشنال بود و یک خانوم سرد و یخ... مهپر میگفت:

"بهش گفتم تو زیاد احساس تنهایی نمیکنی، اون واسه تو راننده بود، خریدت رو میگرد و لوست میکرد ولی خودش رو با خشق ورزیدن به تو ارضاء میکرد... حالا اونه که خلاء نبودن کسی رو احساس میکنه که بهش عشق بورزه..."

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط پروشات | 

روز جمعه جای شما خالی این خواهری و خانواده رفته بودند باغ کرج! در روایت است که این نیم وجبی سه ساله در حال بلع چیپس و ماست به همراه آقای پدر بوده اند که:

آقای پدر: ببین چیپس من مثل قاشق میمونه! *زدن چیپس در ماست و خوردن ماست از روی آن مثل قاشق*

*عصبانی شدن و حسودی نیم وجبی*

نیم وجبی: خب مال منم شبیه قاشقه! *زدن چیپس در ماست و بیرون آوردن آن*

*نیم نگاهی به چیپس کردن*

نیم وجبی: نه! مال من شبیه گوشه!!!!!!!!!

---

توضیحات: گوش عضوی است در بدن که بواسطه آن میشنوند!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط پروشات | 

این برادرزاده ما کودک بسیار نابغه ای میباشد... دیروز بعد از کلی اشتباه گرفتن من و خواهری میفرماید:

- تو اسمت چیه....  پروشات؟

در همین راستا یکبار هم به خواهری فرموده بودند:

- فابیولا، فابیولا، تو کی ای؟

 پینوشت:

همه این مسائل در شرایطی پیش یاد که این کوچولو اسم من و خواهری رو با هم اشتباه میگیره! یعنی صدا میزنه: پروشات و منظورش فابیولا هست! و بالعکس...! در نتیجه در معدود دفعاتی هم که درست صدا میکنه!!! شک میکنه و ما رو دچار بحران هویت میکنه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 8:50 قبل از ظهر  توسط پروشات | 
هذیانهایم را دیگر خواب نمیبینم...

کابوسهایم را مینویسم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 8:43 قبل از ظهر  توسط پروشات | 
مهمترین نکته این است که من نباید کسی را دوست داشته باشم...

تمام انسانها را دوست میدارم و اگر تو میخواهی استثناء باشی، دوستم داشته باش!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 1:57 بعد از ظهر  توسط پروشات | 

یکی از چند تا چیزهایی که در موردش دوست میدارم و نگهم داشته نفوذ نگاه خاکستری-سبزش هست که حتی از آن طرف خیابان میتواند میخکوبم کند!

یکبار به من گفت که خورشید در نگاهم دارم! حاضر بودم خورشید نگاهم را به دریای کف آلود چشمانش ببازم!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 12:23 بعد از ظهر  توسط پروشات | 

سرطان سینه

یادمان باشد....

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 3:28 بعد از ظهر  توسط پروشات | 

دلم یک جاده میخواهد در باران و چشم دوختن به راهی که بی انتهاست و بی جایی ختم نمیشود و گوش کردن به موسیقیهای خودم و نوشیدن چای راننده و نگریستن من و دل آشوبه از ابهام... یک جاده که مرا ببرد به آن خانه کوچک سنگی روی صخره با باغچه کوچک و صدای موجهایی که زیر پایم میخورند به صخره و زورشان نمیرسد که به من دست پیدا کنند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 5:8 بعد از ظهر  توسط پروشات | 

بیشتر دوست میدارم که آدمها مرا دوست باشند به خاطر آنچه هستم... نه آنچه که با ایشان هستم...

مرا بخواهند با تمام نقائص و کمبودها، بدخلقی ها و لجبازیهایم... نخواهند تغییرم دهند و تغییر کنند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 4:29 بعد از ظهر  توسط پروشات | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من این قالبم رو دوست ندارم که!

پیوندهای روزانه
صحرای رز
آبدارخونه
سایت کتابخونها
سان
خان داداشم... امیدم... حاج علی سان
روزنویسهای یک فیزیک دان
جزیره تنهایی
ساناز خانوم گل
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
شپلتکو! (یک راز بین نویسنده اش و یکی دیگه!)
من در دويچه وله
خاطرات پريس
بلاگ پرشنیها...
خونه بلاگسپات اون ور آب
خونه بلاگسپات این ور آب
سانازززززززززز
حنا خانوم در جزیره تنهاییش
روزنویسهای یک فیزیک دان
خان داداش امید
سان... توجه دارید که چرت و پرت رو تعطیل کرده!
کلئوپاترا و زندگی ملکه ایش
صابخونه (علیرضا شیرازی)
شانتال...
حافظم
شوریده
فاطیما جونم
مهتا
خان عمو - سهیل - بابای روزبه
ابدارخونه عموسهیل
پشت کوه
شایان و صحرای رزش
دکتر بابک خان!!!!
داستانهای تصویری دکتر جان
دریم... مریم جون
یادداشتهای یک دختر ترشیده
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM