![]() |
![]() |
|
| مجبورم! میفهمی؟ |
|
میدونی شازده...
دنبال کسی میگردم که اهلی ام کنه... که برام گندمزار رو معنی کنه... و ساعت ۴ صدای پاش... پینوشت: واسه مرغ و خروسام دنبال چوپون میگردم! پینوشت پینوشت: این دو تا هیچ ربطی بهم یا به من یا به تو ندارن! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
در معدود مواردی که صبح زودتر از او بیدار میشوم، با صدای ملایم خش خش پلاستیکهایم به بیدار شدن، بیدار ماندن و کشیده شدن اعصابش کمک مینمایم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 10:26 قبل از ظهر توسط پروشات |
|
|
نمیدونم چطور باید بگم که تو آخرین روزهای دیوانگی من هستی...
راست میگویی پی چیزی میگردم: Love... the kind that lasts forever & commitment... the way I can ket go of worries و تو این یقین را به من نمیدهی! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 2:39 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
رسول تنهایی نوشته:
Hey, you created me. I didn't create some loser alter-ego to make myself feel better. Take some responsibility |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 4:21 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
بعضی چیزها رو باید داد زد... بعضی چیزها رو باید به زمزمه گفت!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 4:17 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
خواهری من از آزار دادن من لذت میبرد... از اینکه دستورفرمایی کند هم! همچنین غذاهایی را دوست میدارد که من دوست نمیدارم، به موسیقی مورد علاقه من میگوید رومانتیک مرگ، و از اینکه پرده ها را کنار بزنم شاکی میشود! خواهری من پایه خوردن پیتزا و اغفال جهت زنگ زدن به یکی از هزاران فروشگاه مورد علاقه مان است، خواهری من فال خوب میگیرد (هرچند برای من نباشد) خواهری من با سلیقه است و غذاهای خوشمزه برای من میپزد! خواهری من صبح ساعت ۵ نشده بیدار میشود که به دانشگاه برود و هیچ وقت خواب نمیماند! از بهترین لحظات زندگی من، شبهایی است که با خواهری پچ پچ میکنم و صدای همه را در میآورم. و یا باهم در خیابان انگلیسی حرف میزنیم و یا در تاکسی بلند بلند اظهار نظر میکنیم. از دیگر بهترین لحظات زندگی ام، وقتیهایی هست که دیالوگهای محبوبمان را اجرا میکنیم! Say Stop! بگذریم... تفلدت مبارک! |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 12:18 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
افتاده ام به جون آواتارهای یاهویم! هی میسازم هی خراب میکنم!
از این خوشم میاد که میشه راحت عوضشون کرد... مودت رو توش نشون بدی... خوشم میاد! --- ژینوشت: خان داداش دایناسور خودتی! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
این Dreamland رو دوست میدارم... این نوشته اش خیلی باحال بود:
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مهر 1386ساعت 2:59 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
چشمهایم را میبندم
تو نیستی تنهایی در قلبم لانه گزیده است... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مهر 1386ساعت 10:39 قبل از ظهر توسط پروشات |
|
|
نمیدانم چند نفر از شمایی که این پست را میخوانید شبها با کابوس نمره بیست به خواب رفتهاید، نگارنده البت هرگز جزئی از ایشان نبوده است و از همین بابت هم خیلی مفتخر است به والدینش! چند نفر از شما با نگرانی منتظر نمره بیستتان شدید؟ چند نفر با چشمغره پدر و مادرتان کنار اومدید؟ چند نفرتان به خاطر بیست درس خواندید؟ حالا یک تبلیغ کتاب درسی تو این خرابشده جعبه جادو نشان میدهند که: "بیست بگیرید"! جدای از این همه فشاری که به خاطر وضعیت تحصیل روی این نسل جوان هست، بچههای کوچک حق دارند که از اندک زمانشان برای خوش بودن استفاده کنند. تحت استرس قرار دادن بچههای دبستان برای بیست ممکن است برای شما معضل بزرگی نباشد وقتی هزار و یک درد دیگر هست... همین که نانشان را کسی بدهد کافی است! اما برای من خراب کردن دنیای قشنگیست دارند... دنیای بیخبریشان را با کابوس بیست برنیاشوبیم که فردا از آنچه ما هستیم نزارتر و بیانگیزهتر خواهند شد. از آن گذشته ای کاش لذت درس خواندن را به جایزه نمره، کاهش ندهیم. این متن را در همه بلاگهایم میگذارم به جز آنها که کاملاً انگلیسی است، (نپرسید چند بلاگ دارم. خودم هم حسابشان از دستم خارج است.) بگذارید به حساب اعتراض یک فرد به دنیا! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 3:25 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من این قالبم رو دوست ندارم که!
|
| پیوندهای روزانه |
|
صحرای رز آبدارخونه سایت کتابخونها سان خان داداشم... امیدم... حاج علی سان روزنویسهای یک فیزیک دان جزیره تنهایی ساناز خانوم گل آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|