![]() |
![]() |
|
| مجبورم! میفهمی؟ |
|
از کرج برمیگشتیم دیشب بعد از بازی فوتبال... چشمتان روز بد نبیند ... خرده شیشه بود که پلیس از وسط خیابان جمع آوری مینمود! عمه جانم میفرمایند: در این فوتبال را باید تخته کرد، این گوسفندان بروند چرا! ----- پی نوشت: ببینید آش چقدر شور است که عمه جان فوتبال دوست من این را میگوید! استقلال و پرسپولیس هم ندارد لعنتی! |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 11:54 قبل از ظهر توسط پروشات |
|
|
روزه ام را با صدایت میگشایم
و دلتنگی ام را با بوسه ات... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 12:1 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
داداشیها...
دیشب که خواهری برگشت بالا و گفت که شما تا آبان برای همیشه از پیشمان میروید انگار دنیا را روی سرم خراب کرده باشند.... رویاهایم همه بر باد فنا میروند... این قرارش نبود ها... میدانید... قرار بود جمعه ها عصر دست زن و بچه را بگیرید و بیایید خانه مامان و ما هم یا بیایم و یا اینکه اصلاً همین جا باشیم و توی حیاط دور میز بنشینیم و روی سکوها فرش پهن کنیم و چای بخوریم و با بچه های شما بازی کنیم... قرار بود برای عروسیتان در همین حیاط چراغانی کنیم و ماشینها را بیرون ببریم و تا صبح برقصیم. هیچ فکر کرده اید که بدون شما چهارشنبه سوری چه کنیم؟ هیچ فکر کرده اید که برای آب نرسیدن به حماممان سر چه کسی غر بزنیم؟ که چه کسی باید باغچه مان را آب بدهد؟ هیچ فکر کرده اید که دیگر کسی نیست خودش را برای من لوس کند و با آن لحن خاص بگوید "لو... لو..." و یا "ای جان"هایش را با چشم غره جواب بدهم. میفهمید که رفتن شما و احسان و مامان و بابایتان یعنی یک خلا بزرگ؟ یعنی یک جای خالی که هیچ وقت خالی نبوده... و حالا شده... میفهمید؟ هرجا که بروید، هر جا... حتی آن سر دنیا، اینجا، این ساختمان کرم رنگ قدیمی، با حیاط سبز و پارکینگ و انباریهایش... اینجا خانه شماست... خانه ای در آن مرد شدید، بزرگ شدید، عاشق شدید... اینجا برای همیشه برای شما خواهد بود...۲۰ سال، ۲۵ سال، ۲۷ سال، ۳۰ سال... عمر کمی نیست، خاطرات کمی نیست.... اینجا خانه شماست... خانه ماست! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 10:3 قبل از ظهر توسط پروشات |
|
|
به تنهایی چنان دل آشنا شد...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 2:13 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
قرار شده به علیا مخده بگوییم: پودل ناز - ساناز! از خودش بپرسید برایتان میگوید جدیداْ هم که شده اند مهتاد و بدبخت و خلاصه نیاز فوری درمانی دارند! همچنین مقرر فرمودیم که بابت هر یک جمله در کلامشان یک عزیزم زورکی بچسبانند به دمش بلکه بی احساسیشان بهبود یابد و شفای عاجل! خلاصه درگیریم... ---- پینوشت: آقا ماجرای این دعوای من و ساناز چیه؟ کم کمک داره خودم باورم میشه باهم دعوامون شده بوده؟!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 1:39 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 12:29 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
دیوارها
آجرها و سنگها... کتابها و پنجره ها... چیزی گم شده است... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 10:18 قبل از ظهر توسط پروشات |
|
|
برنامه یک روز کاری: (ایضاْ چهارشنبه سیاه)
ساعت ۸:۳۰ جلسه با مدیر بخش آی-تی ساعت ۹: مذاکره تلفنی خرید! ساعت ۱۰: بازدید روزانه ساعت ۱۲: جلسه آموزش ساعت: ۱۳: چکینگ مواد اولیه و بازرسی عملیاتی ساعت ۱۴: پیگیری مذاکرات... ساعت ۱۵: آپدیت سایت و جلسه سی ام اس! ساعت ۱۶: تهیه نامه آموزش و رونوشتهای مربوطه! ساعت ۱۷: جلسه دفتر رئیس... (رئیس قراره بره مرخصی یک هفته ای) ساعت ۱۸: قرار! ساعت: ۱۹:۳۰: وقت دکتر جان! ... برنامه اجرا شده: تداخل مذاکرات آی تی و سی ام اس! تداخل برنامه بازدید عملیاتی بهداری و بازدید بخش خدمات تخصصی! گم شدن داکیومنتهای مربوط به اموزش در دفتر! پیدا شدن داکیومنتهای مربوطه ۲ ساعت بعد در دفتر مدیر؟!!! کنسل شدن مذاکره تلفنی و مراجعه حضوری! امضاء گرفتن جهت نامه های تهیه شده از رئیس- تغییرات نامه ها و داکیومنتها در آخرین لحظه توسط رئیس! توجیه موارد و بازگرداندن نامه به شکل تقریباْ اولیه توسط ژروشات! تایپ اشتباه نامه و ایستادن بالای سر خانوم ب و دیکته کردن حروف، نیم فاصله و اینسرت تکست رپینگ برک به ایشان! ترک محل کار در ۱۸:۴۰! رسیدن به قرار در ۱۹! ترک محل ۱۹:۵ و ایستادن جهت یافت شدن تاکسی تا ۱۹:۳۰! دیر رسیدن به دکتر جان و از دست دادن نوبت! منتظر ماندن! بازگشتن به منزل داغان! خوابیدن! |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 3:3 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
به یک نفر انجام دهنده پروژه مدیریت تولید و عملیات نیازمندیم.... مهلت پایانی تحویل پروژه: آخر هفته آینده... تعداد صفحات: ۱۲۰. موضوع: مدیریت خدمات!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 12:17 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
همچنان تا اطلاع ثانوی....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 12:14 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
تا اطلاع ثانوی مسدود میباشد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 7:59 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
برخی اوقات باریکه نوری کافی است تا به دمیدن آفتاب امید داشته باشیم.... پینوشت: به شرطی که بارقه صاعقه نباشه که تو سرمون فرو بیاد! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 3:0 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
این بلاگفا چشه؟
آر اس اس فیدهاش رو که پابلیش نمیکنه! یه پست خوردنی هم گذاشته بودم پرید! من عصبانی! ایهالناس بدونید که اگه بهتون سر نزدم واسه این فیدهای بلاگفاتون بوده ها! |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم شهریور 1386ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط پروشات |
|
|
خسبیده ایم در رختخواب و خواهری در حال تعریف است از دوقلو داداشهایمان!
"به کابه میگم که آخه یه کم از کیبان یاد بگیر زرنگ باش! "کیبان میگه من تا حالا فکر میکردم من خیلی زرنگم! اما حالا فهمیدم من معمولیم ام! کابه خنگه!" پینوشت: این دوتا بچه نیستنها! ۲۱ سالشونه!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم شهریور 1386ساعت 10:31 قبل از ظهر توسط پروشات |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من این قالبم رو دوست ندارم که!
|
| پیوندهای روزانه |
|
صحرای رز آبدارخونه سایت کتابخونها سان خان داداشم... امیدم... حاج علی سان روزنویسهای یک فیزیک دان جزیره تنهایی ساناز خانوم گل آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|